صدای زنگ تلفن

اکتبر 21, 2008 at 8:39 ب.ظ. (دل درد)

صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره – سلام . کیه؟
– سلامدختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده
بهش!
– نمیشه! –
چرا؟
– چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون
بستن! …
سکوت …
– بابایی ما که عمو حسن نداریم!
– چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
– ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
– چشم بابا! … … چند دقیقه بعد …
– بابا جون گفتم
خوب چی شد؟
– هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد
بعد با عجله از اطاق اومد بیرون
همینطور که از پله ها میدوید هول شد
پاش سر خورد با کله اومد پایین.
نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
– خوب عمو حسن چی؟
– عمو حسن از پنجره پرید توی استخر.
ولی دیروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی
یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون تو خوابیده!
– استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ……….. نیست؟
– نه!
– ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!

2 دیدگاه

  1. sadaf said,

    salam
    fekr konam mano yadet bashe ba man dar tamas bash

  2. علي said,

    اين شبيه جكي كه قبلا شنيدم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: