قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود

سپتامبر 5, 2008 at 12:13 ب.ظ. (General عمومی)

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی یك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گویدیا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این انـــدازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است و هــــــــی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیممیرفتیم مسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون كه یهو یه تریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگی خندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من

۱ دیدگاه

  1. کیا said,

    سلام خدمت مدیر محترم وبلاگ
    من چند سالیست در زمینه انداختن سفره عقد و برگزاری جشن های عروسی فعال هستم
    در صورت تمایل شما درخواست لینک متقابل دارم
    عنوان لینک : سفره عقد
    با تشکر پیروز باشید
    http://aroskhanom.blogfa.com
    وبلگ دیگری هم دارم
    http://groohashpazi.blogfa.com
    عنوان : آشپزی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: