اظهار علاقه هیفا وهبی به سید حسن نصر الله

اوت 30, 2008 at 7:39 ق.ظ. (General عمومی)

اظهار علاقه «هیفا وهبی» به «سیدحسن نصرا…»


جنبش مقاومت اینترنتی «حماسنا» از حزب ا…  لبنان خواست تا با تاثیرگذاری بر «هیفا وهبی»، خواننده مشهور لبنانی، که معمولا هنگام اجرای ترانه هایش لباس های نیمه عریان بر تن می کند، او را تشویق کند تا با وقار و حشمت ظاهر شود. این درخواست «حماسنا» به دنبال اظهارات اخیر «هیفا وهبی» مطرح می شود که گفته است: من تحت فرمان حزب ا… و رهبرش سیدحسن نصرا… هستم و آماده اجرای دستورات او می باشم.» به گزارش العربیه، شایان ذکر است که «حماسنا» از چهار سال پیش این خواننده زن لبنانی را وارد لیست سیاه خود کرده و او را متهم می کند که برهنگی و حرکات شهوت انگیز را در ویدیو کلیپ های خود تبلیغ می کند.پیش از این نیز روزنامه قطری «الرایه» و برخی پایگاه های اینترنتی به نقل از «هیفا وهبی» نوشته بودند که او مایل است به صفوف جنبش مقاومت حزب ا… تحت فرماندهی سیدحسن نصرا… بپیوندد. «هیفا وهبی» این سخنان را اخیرا به مناسبت دومین سالگرد جنگ لبنان و آزادی اسیران از زندان های اسراییل بر زبان جاری کرده و افزوده: «من می دانم که رسیدن به سیدحسن سخت است، ولی سعی خواهم کرد با او ملاقات داشته باشم، تا به او بگویم که آماده انجام وظایف ملی خود تحت فرمان او هستم. من افتخار می کنم تحت فرمان او باشم.» دیگر اینکه «حماسنا» این اظهارات «هیفا وهبی» را فرصت طلایی نامیده و گفته: «دوری جستن از برهنگی و عدم افراط در آن و نیز به تن کردن لباس های متین برای مصون نگهداشتن نسل نو، اولین وظیفه ای می باشد که لازم است به آن عمل کند. «حماسنا» در ادامه اضافه کرده: ما در حال حاضر از او نمی خواهیم که با حجاب شود، حد اقل از حرکت های شهوت برانگیز، هنگام اجرای کنسرت و پوشیدن لباس های نامناسب دوری جوید.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

حوزه علمیه لس آنجلس

اوت 30, 2008 at 7:28 ق.ظ. (General عمومی)

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

بوسه های داغ ورزشکاران المپیک بر چهره مربیان و اعضا خانواده

اوت 30, 2008 at 7:01 ق.ظ. (General عمومی)

بوسه های داغ ورزشکاران المپیک بر چهره مربیان و اعضا خانواده

https://i2.wp.com/dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291.jpg

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

https://i1.wp.com/dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-2.jpg

https://i1.wp.com/dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-4.jpg

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

https://i0.wp.com/dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-7.jpg

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-6.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-10.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-11.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

//dailyfa.net/wp-content/uploads/2008/08/dailyfa-net-136638291-8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

اوت 29, 2008 at 11:07 ب.ظ. (درد دل) (, , , , , , , , )

شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا»این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا» به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا»دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا» سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد…»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا» آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا» دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

.

پایاپیوند 30 دیدگاه

پیشواز

اوت 28, 2008 at 4:20 ب.ظ. (General عمومی)

به، چه بوي خوبي مي‏آيد!‏

کمي بو بکشيد!

بوي عطر و گلاب و اسفند معطر مي‏آيد!

کمي دقت و توجه

نه از اين عطر و گلاب‏هايي که تو اين دنيا مي‏بينيم!

اين بو، بوي عطر و گلابي است که خدا به فرشتگان داده براي شستشوي دل مؤمنان عاشق

گفتم بوي اسفند؟ بله، خدا براي بنده‏هاي مخلصش اسفند دود کرده، تا کور شود چشم شيطان و خانواده‏اش!

بوي ميهماني مي‏آيد، يک ميهماني بزرگ، کارت دعوتش دست شما رسيده؟!

بزرگي مي‏گفت: خدا نيمه‏ي شعبان به آدرس دل همه‏ي بنده‏هاي خوبش کارت دعوت ميهماني بزرگش را مي‏فرستد

اگر به دستتان نرسيده، هنوز دير نشده، کافيست فقط کمي موج گيرنده‏هايتان را تغيير دهيد!

جدي که چه حس و حالي داره ميهماني بزرگي که همه‏ي خواهران و برادران آدم(البته از نوع دينيش) را هم دعوت کرده‏اند.

تا ميهماني چند روزي بيشتر نمانده، براي شرکت در اين ميهماني غبارروبي دل فراموش نشود!

به قول فيلم گفتني؛ راستي من چي بپوشم؟!

فکر مي‏کنم بهترين لباس، لباس تقواستنظر شما چيه؟!

منبع : وبلاگ صفحه 21

پایاپیوند ۱ دیدگاه

خدا…

اوت 28, 2008 at 4:17 ب.ظ. (فرهنگ و ادب, دل درد)

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست

توضیح می‌دهید كه جای خدا كجاست ؟

قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم

اصرار می‌كند كه كمی قبله سمت راست

من جمعه می‌روم لب دریا ، كنار آب

آنجا نماز جمعه ، زلال است ، بی ریاست

كاج همیشه سبز ، كه بیرون مدرسه‌است

استاد درس دینی و قرآن بچه‌هاست

آقا شما حقیرترید از سوال من

این درس ، نان خشك سر سفره شماست

من ساكتم ، دبیر به من صفر می‌دهد

شاگرد تنبلی ، كه هواسش پی خداست

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

در دادگاه خانواده

اوت 9, 2008 at 11:10 ب.ظ. (دل درد)

حاج آقا(قاضي): خودتونو كامل معرفي كنيد…


– شوهر: كاظم! برو بچز بهم ميگن كاظم لب شتري! ديلپم ردي! ?? ساله!


– زن : نازيلا! ليسانس هنرهاي تجسمي از دانشكده سيكتيروارد فرانسه! ?? ساله!


– حاج آقا : چه جوري با هم آشنا شديد؟


– شوهر : عرضم به حضور اَن ورت حاجي! ايشون مارو پسند كردن! مام ديديم بد گوشتيه گرفتيمش!!!


– زن: حاج آقا مي بينين چه بي چشمو روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!


– شوهر: حاجي چرت ميگه! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بي گناهيه كامل!


– حاج آقا : جرمت چي بود؟


– شوهر : حاجي جرم كه نمي شه بهش گفت! داش كوچيكم حرف گوش نميكرد … مختوع النسلش كردم !


– زن : حاج آقا مي بينين چقد بي احساسه !


– حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلي تقاضايه طلاق كردين ؟


– زن : حاج آقا ما الان درست ? ساله كه ازدواج كرديم ولي اين آقا اصلا عوض نشده !


– شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ! حاجي بده اصالتمو از دست ندادم ؟


– حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگيرين؟


– زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم ! حاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!


– شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپوش !! اونو نپوش ! حاجي طاقت مام حدي داره !


– زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپوشه!


– شوهر : حاجي ميخوايم بريم خونه اون باباي قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزني ! به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولي پايين رفتنش با شابدوالعظيمه ! حاجي ما از بچگي عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صحبتا !


– حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !


– زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواري نپوش ! يكي مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!


– شوهر : حاجي من اصن بدون زيرشلواري خوابم نمي بره ! بابا چارديواري اختياري ! راستش اينجا جاش نيست ولي باباي خدا بيامرزم ميگفت :


– حاج آقا : خدا بيامرزتش !


– شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعي كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكني !! يكي سيغار ! يكي زيرشلواري ! حاجي جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته ! آخه خداييش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!


– زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعي كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !


– شوهر : حاجي رفته واسه من معلم خصوصي گرفته ! فارسي را درست صوبت كنيم ! ديگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم ! حاجي خسته مونده از سر كار ميام خونه به جاي چايي واسه من كافي شاپ مياره ! درسته آخه ؟! حاجي از وقتي گرفتمش ?? كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتيشيا داده به خورده ما!!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتي و از اين آت آشغالا. حاجي هركي يه سليقه اي داره ! خب منم عاشق آب سيرابي با كيك تيتاپم !!!


– زن : حاج آقا يه روز نمي شه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثيقه آزادش كرديم …


– شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسي نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنم !!!


-حاج آقا:خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگي و اقتصادي داشتين چرا با هم ازدواج كردين ؟


– زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم…

پایاپیوند 7 دیدگاه