یه ترانه واسه گفتن جراحت

فوریه 28, 2008 at 5:12 ب.ظ. (فرهنگ و ادب)

یه حقیقت
یه حکایت
یه ترانه واسه گفتن جراحت
یه بهانه واسه خوندن
یا یه خواهش واسه خوندن
یه بهاربود یه الهه
شایدم عشق وتمناوگلایه
یه امید بود یه نصیحت
شایدم یه حسرت پرازشکایت
یه عبادتی برام بود
مثل گریه تو چشام بود
شده بود خاتون شعرای قشنگم
شده بود یه آرزو برای تنهایی شب های بی رنگم
وقتی اومد تو وجودم
شده بود برام یه رویا
شده بود شاهزاده ای با اسب بالدار سپیدش
که می اومد از تو قعر آسمونا
روزی که از توی بی راهه ها اومد
آسمون چشمای من بارونی بود
وقتی که برام می خندید
تموم دنیا برام چه دیدنی بود
وقتی حرف می زد با صداش زنده شدم
انگار ازعمق سیاه چال عذاب
من با حرفهای قشنگش دوباره زنده شدم
وقتی رفتم به سفر یاد نگاش باهام اومد
وقتی خوابیدم تو شبهام
رنگ بوسه اش توی رویاهام اومد
یادمه یه روز سرد برفی بود
که باهام مسافر جاده ها شد
توی سرمای شدید جاده ها
عشق اون باعث گرمی وجود تنهام شد
یادمه یه شب شور و مستی بود
که به من گفت با دلم نمی مونه
سر سپرده است برای دلتنگی هام
اما هیچ وقت تو شبام نمی مونه
یادمه یه روز برام قصه ای گفت
قصه رفتن و از من بریدن
قصه نبودن و به آخر خط رسیدن
حالا اون رفته ومن چه بی صدا
همه شب تنهای تنها با یادش می مونم
همه شب تنهای تنها
با تموم خاطرات برق چشماش می خونم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: