گنگ خوابیده!!!!

فوریه 21, 2008 at 4:56 ب.ظ. (General عمومی)

زن بی دغدغه و رها پای کامپیوترش نشسته بود و وقت کشی میکرد..شبها اصولا کم میخوابید..تنهاییهاشو با کامپیوترش با وبگردی پر میکرد..شب ارامو بی دغدغه یی بود..اما اون دلمشغولی داشت..شاید اگه کمی عاقل تر بود الان دچار این تناقض ها و پارادوکس ها نبود وشخصیت های درونش اینجوری تو وجودش ولوله نمیکردن..شاید از فرط این خلا عاطفی تحمیل شده و حس و حال عجیبش با ای.دی سالها قبلش مه حدودا ۷ سال پیش ساخته بودتش و اخرین بار ۵-۶ ماه پیش باهاش ان شده بود ان شد…

دست های زن بوضوح میلرزید همینجور زانوانش..به وضوح صدای تالاپ تولوپ قلبش را میشنید…بدجوری تو سینه ش پا میکوبوند..فکر میکرد یکی گلوشو گرفته و نمیتونه نفس بکشه…احساس میکرد توی خلائه و هرلحظه ممکنه بمیره…اخه چطور ممکنه؟؟ خواب بود یا بیدار؟؟

تقریبا چشمهاش داشت از حدقه ش میزد بیرون..چراغ روشن اون..بعد از این همه سال…گوشش داغ شده بود..فوری پشت سرش درد گرفت..پشت پلکش میپرید..تاحالا یادش نمیومد خودشو اینجوری اشفته و مستاصل دیده باشه….

زل زد به عکس مردی که کنار ای.دی روشنش خودنمایی میکرد..ماوس رو گذاشت کنار عکس..حالا عکس کمی بزرگتر بنظر میرسید..اره!! خودشه..خود خودش…اصلا تغییری نکرده..فقط کمی کم مو تر شده..خدایا چی میبینه؟چراغ روشن اونو بعد از سالها…

خوبیش این بود که اینویزیبل بود..محو در دنیای بظاهرتاریک..از پشت پلک بسته اینویزیبل زل زده بود به چهره مردی که روزگاری مث جون براش عزیز بود…بغض راه گلوشو بست..با سر انگشتهاش عکس رو لمس کرد و اشکهاش ریختن..

خاطرات اون چند ماه عاشقی از جلو چشمای اشکیش رژه میرفتنو دست تکون میدادن و زن فقط نگاهشون میکرد..

اولین برخورد توی پیتزا فروشی…بعد نامزدی دوست مشترکشون رها و نیما..بعد جلسه های گولد کوئیست…فصل اشنایی..روزگار شیدایی…و فصل جدایی…زن حالا کجای زندگیش ایستاده بود؟؟

بی شک صدای تنفس کودکی که در چند قدمی زن در خواب ناز ارمیده بود رویای خیس دوباره با او بودن را مخدوش میکرد..حالا سرش تا سر حد انفجار درد میکرد..دوست داشت عق بزنه..با خودش در ستیز بود که از مد اینویزیبل بیاد بیرونو چراغشو روشن کنه..بعد سالها همو ببیننو حرف بزنن..

اخ چقدر این زن تنها بود..چقدر نیاز به یه جفت گوش محرمو اشنا داشت و چه کسی بهتر از او که زمانی دیوانگی و شیداییشو تماما به زن ثابت کرده بود..اون زن اون زمان یه دختر بود..دختری که متعلق به هیچ خونواده یی نبود..مادر نبود اما حالا چی…

کافیه قدم اولو کج بذاری دیگه تا ته ش میری….کافیه چراغشو روشن کنه..بی شک بعد از چت های کوتاه یا مفصل براحتی شعله ور میشن..خوب اخرش که چی؟؟بی شک تو این برهه از زمان که زن نیاز به کسی داشت تا بهش تکیه کنه وخستگیهاشو به باد بسپره وجود این مرد خیلی خطرناک بود..او کسی بود که میون همه پسرهای دانشکده اعم از فنی و پزشکی که مجاور دانشکده فنی بود تونسته بود این دخترو شیدای خودش بکنه..این دختر رمنده و سرکش رو..که قلبش یه جا بند نمیشد…که گرفتار کردنش شاید راحت بود اما نگه داشتنش نه!!…چه پرتگاه عمیقی..چه بزنگاهی!!بهتر بود همین جوری اینویز بمونه و اشک بریزه و به عکس خیره بشه..بهتر از اینه که گرفتار بشن دوباره..اینجوری خیلی بهتره…

اما همیشه حاصل ضرب عقو و احساس پارامتر ثابتیه..عقل که اوج میگیره ضریب احساس میاد پایینو بالعکس!!..یه هو احساساتش فوران کرد و رفت تا چراغشو روشن کنه تا بهش سلام بده..بی شک حالتی که به زن رفت برای اون هم پیش میومد…با خودش در ستیز بود..اینویزیبل یا اویل ابل؟!

.

.

.

دم دمای صبح بود که زن تو رختخوابش قرار گرفت..تو ذهنش داشت همه انچه که گذشت را حلاجی میکرد…او غرق شده بود یه بار دیگه و این حبابها تنها اشاره ای بر مرداب بود….

پی نوشت: متن بالا یک داستان کوتاه است و چسباندن هر نوع اتیکت یا افترا!! به نویسنده وبلاگ پیگرد قانونی دارد…!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: