طنز تصویری مراحل پست ریاست جمهوری احمدی نزاد

سپتامبر 7, 2008 at 11:43 ب.ظ (General عمومی)

طنز تصویری مراحل پست  ریاست جمهوری احمدی نزاد

ahmagh (30).jpg

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده¬ای فقیر، زاده شده بود.

ahmagh (31).jpg

می¬شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

ahmagh (33).jpg

جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.

ahmagh (34).jpg

یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،

ahmagh (35).jpg

کسی صدای¬اش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

ahmagh (36).jpg

صبحانه اش را خورد،

ahmagh (37).jpg

ورزش روزانه اش را کرد.

ahmagh (38).jpg

و کفش¬های¬اش را پوشید که به مسجد محل برود.

ahmagh (39).jpg

سر نماز بود که کسی او را صدا زد.

ahmagh (38).jpg

گفت : الان می¬آیم و سریعن از مسجد بیرون آمد و کفش¬های¬اش را پوشید.

ahmagh (40).jpg

با لبخند همیشه¬گی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟

ahmagh (41).jpg

فتند: مهم شده¬ای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.

ahmagh (42).jpg

گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!

ahmagh (43).jpg

چون کسی او را نمی¬شناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند.

ahmagh (44).jpg

وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.

ahmagh (45).jpg

و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.

ahmagh (46).jpg

قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه¬گویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.

ahmagh (47).jpg

او در دو مرحله مشت هایش را گره کرد.

ahmagh (48).jpg

برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.

ahmagh (49).jpg

و حرکات ضد فرهنگی می¬کرد و علامت گروه متال را به مردم نشان می داد!

ahmagh (50).jpg

مردم از این ساده¬گی او لذت می بردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می کردند.

ahmagh (51).jpg

که گاهی ابراز احساسات شدیدی می¬کند.

ahmagh.jpg

و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک می¬کشد!

ahmagh (1).jpg

از خدا کمک خواست و

ahmagh (2).jpg

شناسنامه¬اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.

ahmagh (3).jpg

مسیر از اول مشخص بود.

ahmagh (4).jpg

فقط کافی بود او دوباره کفش¬های¬اش را به پا کند.

ahmagh (5).jpg

و لباس رزم بپوشد

ahmagh (6).jpg

و از قوی¬ترین مردان جهان کمک بگیرد

ahmagh (7).jpg

تا به حلقه¬ی قدرت، وارد شود.

ahmagh (8).jpg

تا بتواند به پشتوانه¬ی قدرت نظامی،

ahmagh (9).jpg

و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،

ahmagh (10).jpg

و کمک «هوگو»ی خوبش،

ahmagh (12).jpg

راه امامش را ادامه دهد.

ahmagh (13).jpg

البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.

ahmagh (14).jpg

توانایی¬های خودش نیز به کمکش آمدند

ahmagh (15).jpg

تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله¬ای از نور فرو برود.

ahmagh (16).jpg

و در هنگام عبادت، کفش¬های¬ کذایی را به پا کرد

ahmagh (17).jpg

تا به سمت قدرت، حرکت کند

ahmagh (18).jpg

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .

ahmagh (19).jpg

گاهی رفتگر شهرداری ست،

ahmagh (20).jpg

گاهی یک بلوچ

ahmagh (22).jpg

گاهی یک لرستانی غیور

ahmagh (23).jpg

گاهی یک تاجیک شش آتشه

ahmagh (24).jpg

گاهی یک روستایی شاد

ahmagh (25).jpg

گاهی یک عرب تمام عیار

ahmagh (26).jpg

و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟

ahmagh (27).jpg

اما همیشه کفش¬های آهنینش را به پا دارد

ahmagh (28).jpg

و با اتکا به خدا در هرجایی

ahmagh (29).jpg

ولو در خانه¬ی خدا

ahmagh (21).jpg

برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دل¬سوزی می¬کند.

او از خودش چنین سیاست¬مداری را به تصویر کشیده است:

ahmagh (11).jpg

————————————————————-

پی نوشت:

لازم به ذکر است که هیچ قصد و قرضی در کار نبوده و فقط یک نوشته طنز است.

قبلا از تمامی کسانی که می خواد بهشون بر بخوره معذرت می خوام

————————————————————-

پیوند پایدار 6 دیدگاه

گریه کن سرباز

سپتامبر 7, 2008 at 11:33 ب.ظ (General عمومی)

sarbaz.JPG
نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد.

آهای سرباز، آهای مادر!…
گریه کن، تو حق داری گریه کنی. شاید ماهها و سالهاست که فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. کودک معصومی که تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می کرده.
گریه کن سرباز، گریه کن تا سبک شوی…
گریه کن، بخاطر گوهر مادری که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به این لباسها.
این لباسها که اصلاً به قامت تو سازگار نیست…
گریه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده…
گریه کن که هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند…

اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز…
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی… حق داری برایش دلتنگ شوی…

سوالی از تو دارم :
این کودک را می شناسی؟

45.jpg

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میکند؟
می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق…
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟
این دختر را چطور؟

حتماً او را دیده ای…
در کوچه پس کوچه های بصره… پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت…
الان به نظرت لکه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لکه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای که در کنارش به دست گرفته ای چه کار؟
ببین چه گریه ای میکند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت که اینچنین در آغوشش کشیده ای؟
حال این دخترک را خوب ببین. نتیجه کارتو وهمکاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای…

این پدر را میشناسی؟

iraq_child_carried_dead_bas.jpg

دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد کنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران کردید.
تو و همقطارانت.

این را چطور؟

ilkka1.jpg

این اما مال افغانستان است.
شاهکار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر کهنه می شود؟
این هم کادوی یکی دوسال قبل توست برای کوکان افغان………

از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست…
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا… صبرا و شتیلا… و ….

……………
……………
……………

گریه کن سرباز
گریه کن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت …
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه کن برای انسانیتی که در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده…
گریه کن برای عاطفه ای که در وجودت مرده…
گریه کن برای شرف و آزادگی که از دست داده اید…
گریه کن سرباز…

بر گرفته از وبلاگ آقای سید محمد رضا فخری

پیوند پایدار 3 دیدگاه