جملات قصار مسئولین در سال 86
سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.”
آیتالله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”
حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.”
امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”
شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: “بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.”
قرائتی: “ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.”
احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”
سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”
امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”
آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”
احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”
آیت الله امینی، امام جمعه قم: “سنگسار باید علنی باشد.”
احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”
آیت الله حسنی: “اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود.”
وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”
وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”
احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: “نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم.”
الهام، سخنگوی (وقت) دولت: “نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد.”
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”
احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”
وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”
احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”
احمدی نژاد: “یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: “این محموده ، این محموده.”
احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”
احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.
منبع :خبرنامه امیر کبیر
عکس های لخت+18 دانشجوی ایرانی در اسپانیا
ویژه_صبح نیوز:انتشار عکس برهنه رومینا گشتاسبى دانشجوی ایرانی بر روی مجله اسپانیاییى خشم ایرانیان جهان را برانگیخت.عکس های غیر اخلاقی وی که هشت سال قبل با بورسیه دولتی دانشگاه وارد اسپانیا شد در شماره گذشته مجله اینترویو بر روى جلد چاپ شد.
این دختر فاسد هدف از این کار را آشنا نمودن مردم اسپانیا با فرهنگ ایرانیها خواند!!!
به گفته او اسپانیایى ها ما ایرانیها را به عنوان یه مشت تاجر فرش و خاویار میشناسند !!!!
گویا این قضیه رومینارا خیلی آزار می داده بنابر این وی با دست زدن به چنین اقدام کثیفی به تجارت تربیت شده در خانواده اش دست زده است.
بسیاری از ایرانیهای مقیم خارج از کشور در واکنش به این حرکت وقیحانه این فرد را مورد تقبیح قرار داده و حرکت وی را موجب تخریب شخصیت مردم ایران دانستند.
———————————————————————————–
به دلیل اینکه بقیه عکسا آلبوم تبرج این خانومه و به دلیل ترس از فیلتر شدن لینکشونو می زارم برید ببینید و بدونید که ما تو ایران غیر از اینکه فرار مغز ها داریم فرار چیز های دیگه هم داریم
http://jenus.files.wordpress.com/2008/04/foto_39740_cas.jpg
http://jenus.files.wordpress.com/2008/04/foto_39866_cas.jpg
http://jenus.files.wordpress.com/2008/04/irans.jpg
تازه یه چن تا عکسه دیگه هم بود گفتم شاید بعضیا کار خرابی کنن از گذاشتنشون منصرف شدم
مربی جدید تیم ملی و بیم و امیدهای منتقدان
مربی جدید تیم ملی و بیم و امیدهای منتقدان
از آغوش الهی، تا لابی کردن با خدا
بابک بختیاری- «علی داییِ» امروز، با آن بازیکن مغروری که بازوبند کاپیتانی را بر بازو می بست، خیلی فرق دارد. اشتباه نشود؛ آن غرور و انگیزهء جنگ تا پای مرگ، هنوز سر جایش است. منظور در نگاه، حرف ها و جایگاه تازه این شهریارِ برد طلب است. اگر شش سال پیش، او در واکنش به مصاحبهء «علی کریمی» که گفته بود: «خدا دایی را بغل کرده» برآشفته می شد و «مارادونای آسیا» را به کفر گویی متهم می کرد، حالا خودش از «لابی با خدا» صحبت می کند و نشستنش بر مسند سرمربیگری تیم ملی فوتبال ایران را نتیجه عنایت ویژه خداوند می داند.
اما آیا این مشیت الهی به موفقیت تیم ملی منجر خواهد شد، یا تنها شکست و آموختن «یک درس تلخ دیگر» نتیجهء این تقدیر است؟ وقتی نام این بازیکن سابق و مربی یک شبه از قوطی فدراسیون فوتبال بیرون آمد، همهء ناظران بی طرف – با وجود تایید توانایی های دایی- نتوانستند نگرانی خود را هم پنهان کنند. این گزینه، درست نقطهء مقابل سایر انتخاب هایی بود که همگی شرایط نظرگیر و بهتری نسبت به دایی داشتند و فدراسیون می توانست با دست نزدن به این حرکت شبه انتحاری، جدا از راحت کردن خیال جامعه ورزش کشور، تماشاگران را هم با تیم ملی آشتی بدهد (مدت هاست بازی های ملی به دلیل عدم استقبال تماشاگران به سردی و بی هیجان برگزار می شود).
اگر تصمیم بر استفاده از مربی خارجی بود و مثلاً واقعاً «خاویر کلمنته» به ایران نمی آمد، آیا مربی دیگری در این دنیای بزرگ نبود که بخواهد هدایت یک قدرت آسیایی را در دست بگیرد؟ مربی خوب خارجی برای تیم ملی ایران پیدا نمی شد؟ این مسخره ترین حرفی است که آقایان بخواهند با آن ناتوانی های خود را پنهان کنند.
و بعد که بحث زمان و نزدیکی مسابقات مقدماتی جام جهانی مطرح شد و مربیان وطنی مورد بررسی قرار گرفتند؛ نمایشی تازه به پا شد و باور کنید «دیوید کاپرفید» هم نمی توانست مثل ایشان شعبده کند!
راستی، این چه انتخابی بود؟ اول معقول ترین گزینه های داخلی برای سرمربیگری کاندید شدند و حتی یک روز مانده به پایان این شوی طولانی، اعلام شد «افشین قطبی» برگزیده شده است. «افشین کامپیوتر»، آنالیزور سابق تیم های باشگاهی و تیم های ملی آمریکا و کره جنوبی؛ کسی که درست نقطهء مقابل انتخاب نهایی فدراسیون یعنی علی دایی بود که نه سابقه درست مربیگری دارد و نه در همین یک سال هدایت سایپا نتیجه درخشانی ثبت کرده است. کافی است نگاهی به جایگاه تیم نارنجی کرج در جدول لیگ امسال بیندازیم، و یادمان بیایید پارسال سایپا چطور از بفرما زدن رقبا استفاده کرد، امتیازات نیم فصل اول (که می گویند نتیجه کار «شفر» آلمانی بود تا کس دیگر) چقدر به داد این تیم رسید و نهایتاً آن شانس طلایی که علی کریمی می گفت، چطور تیم دایی را قهرمان کرد.
گزینهء دیگر «امیر قلعه نویی» بود. کسی که مدعی است هنگام فعالیت در تیم ملی، فرصت لازم به او داده نشد و از طرف دیگر وضعیت بحرانی فوتبال ایران روی کارش تاثیر گذاشت؛ ولی با این وجود توانست نتایج نسبتاً خوبی به دست بیاورد. همینطور در باشگاه استقلال، امیرخان نه تنها آبی های پایتخت را قهرمان لیگ کرد بلکه تیم جوانی ساخت که می گویند – حتی حالا- هرچه استقلال دارد از آن دوران و انقلاب قلعه نویی در تیم دارد.
علی دایی – که مدعی است از مسئولان سایپا که «پسرخاله اش نیستند» حتی یک قران هم نگرفته!- هرگز از لحاظ فردی کم نیاورده است و موفق شده در یک ورزش گروهی، همیشه نفر اول باشد. او تمام رکوردهای دم دستش را زده و صاحب عناوین مختلفی است که فقط و فقط با نام او شناخته می شوند. در مقابل، دریغ از یک قهرمانی واقعی در فوتبال. او با کدام تیم، شاخ کدام غول را شکسته؟ کدام کاپ را برای ما به ارمغان آورده که از قرار گرفتن او در راس کادر فنی تیم ملی نگران نباشیم؟ او می گوید که با خدا لابی کرده و موفق شده است؛ اما آیا این برای موفقیت تیم ملی ایران کافی ست؟
از سوی دیگر نمی شود نادیده گرفت که این اردبیلی خودساخته گرچه هیچوقت در هیچ تیم باشگاهی (از پرسپولیس بزرگ ترین تیم ایران گرفته تا قدرت جهانی و عظیمی چون بایرن مونیخ) موفق نبوده، اما در رده ملی همواره یک فوق ستاره بوده است. چند روز دیگر، با انجام دومین بازی ایران در رقابت های ماراتن گونهء انتخابی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی؛ خواهیم فهمید که آیا علی دایی مثل دوران بازیگری اش در تیم ملی موفق خواهد بود، یا باز تماشای بازی های ملی سوهانی خواهد بود بر اعصاب هواداران و نام هایی چون «ویرا»، قطبی و حتی «برانکو ایوانکویچ» را فریاد خواهیم کرد؟
این نیز بگذشت….!
پرده اول : اون موقع که خیلی کوچیک بودی و دماغتو نمی تونستی بکشی بالا و بهت می گفتن « نی نی » و خلاصه آدم حساب نمی شدی ( مثل حالا ! ) مادرت یه پستونک گذاشت تو دهنت که هی الکی نق نزنی و … مبارکتو به باد کتک ندی ! ولی تو هم چقدر بهت چسبید اون پستونکه ها ! تازه داشتی حال می کردی باهاش که یه نی نی دیگه اومد طرفت ، دستشو دراز کرد و پستونکتو گرفت و گذاشت تو دهن خودش !. شاید یکی هم زد تو سرت !! و تو هیچی نگفتی ؛ چون زورشو نداشتی و فقط نیگاش کردی و گفتی : « بگذار بگذرد »
پرده دوم : چند سال گذشت . تو دیگه می تونستی دماغتو بکشی بالا و دیگه هم بهت نی نی نمی گفتند .اما آدم که حساب نمی شدی هنوز . بابات گفت : بچه ، بدو برو چهار تا نون بگیر . و تو رفتی . یه صف عریض و طویل دیدی و رفتی آخرش واسّادی . یه دقیقه ، دو دقیقه ، ده دقیقه ، یه ساعت ، دو ساعت ، … ولی حتی یه قدم جلو نرفتی . می دونی چرا ؟ چون هر کی می اومد ، می رفت جلوی تو می ایستاد . ( شاید تو سرت هم میزد ) و تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی . چون زورش از تو بیشتر بود . فقط گفتی : « این نیز بگذرد .»
پرده سوم : حتی مدرسه هم که می رفتی ، باز آدم حساب نمی شدی ؛ ولی درساتو مثل خر می خوندی . نمره هات هم خوب بود . ولی یکی بود که همیشه از رو دست تو تقلب می کرد . از بدشانسی تو ، همیشه نمرش از خود تو هم بیشتر می شد ! ( چون از دست دو نفر دیگه هم گلچین میکرد ). واسه همین همیشه اون شاگرد اول کلاس می شد و … تو می سوخت . هیچی نمی تونستی بگی ، چون یا اون از فک و فامیلای دبیر بود یا اینکه زورش از تو بیشتر بود . یواشکی پیش خودت گفتی : « این نیز بگذرد . »
پرده چهارم : بزرگتر شدی و دیگه قدّت شده بود ، عَلَم یزید ! ولی این قد هم باعث نمیشد که آدم حسابت کنن . موقع دانشگاه رفتنت بود . سال کنکور دیگه … خودتو جر دادی و از زندگیِ نداشتت زدی که بتونی یه جای خوب قبول شی و بعد از ده دوازده سال درس خوندن ، سرت به سنگ نخوره . از هر چی تفریح و خوشی زدی و بجاش تا جا داشتی ، کتاب و جزوه و تست و نکته و کوفت و زهرمار بار خودت کردی . درست بر عکس اون همکلاسیت که داشت حال دنیا رو می کرد و حتی یه کلمه هم نخوند . ولی نتیجه ی کنکور یه جور دیگه بود . تو به زور تونسته بودی مجاز شی ، ولی اون رتبه ی یه رقمی یا حداکثر دو رقمی آورد . می دونی چرا ؟ چون ناسلامتی عموش شهید بود و داییش هم جانباز . پدرش آزاده بود (!) و... هم دماغت ، هم … ، حسابی سوخت ، ولی باز تو دلت گفتی : « این نیز بگذرد .»
پرده پنجم : تموم کردن دانشگاه هم هیچ ربطی به آدم حساب شدنت نداشت و تو همچنان به حساب نمیومدی . مدرکتو زدی زیر بغل و رفتی پی کار . این در زدی و اون در زدی ؛ آخرش شدی پادوی آپاراتی . می دونی چرا ؟ چون رقیبات تو اون جاهای درست و حسابی که می تونستی استخدام شی ، یا خواهرزاده ی رییس بودن ، یا نیم متر ریش داشتن !!. و تو هیچی نمی تونستی بگی ، غیر از این جمله که : « این نیز بگذرد . »
پرده آخر : بعد از سی چهل سال زندگیِ کثیف و نکبت بار با پادویی یا هر غلط دیگه و کلاً شصت هفتاد سال عمر بی خاصیت ، دیگه وقت مردنت بود . از مال دنیا هیچی نداشتی که واسه بازمونده هات بذاری که حداقل یه فاتحه ی خشک و خالی به قبرت بخونن . یه روز از همین روزای بوگندوی زندگیت ، یا گوشه ی خیابون ، یا کنج آلونکت ، شاید هم تو یه بیمارستان ، کپه ی مرگت رو گذاشتی و مُردی که مُردی . هیشکی هم نفهمید . آب هم از آب تکون نخورد . می دونی چرا ؟ چون حتی همون موقع هم که می مُردی ، باز آدم حساب نمی شدی . فقط این روزگار نامرد بود که یه نگاه به تو و قبرت کرد و گفت : « این نیز بگذشت .»


