فردا ، رازي است ناگشوده

مارس 7, 2008 at 8:06 ب.ظ (General عمومی)

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: “كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!”
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!”
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!” و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:” پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!” محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!”
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي”.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش… اما مهمتر از همه، دوستانتان…
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.”
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: “خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.”
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
اما پیشنهاد میکنم تمام دوستان این مطلب رو توی وبلاگ شخصی شون جا بدن.
” دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.”
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد…
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

تسلیت باد وفات پیامبر مهر و رحمت و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی و غریب الغربا ثامن الائمه

مارس 7, 2008 at 7:38 ب.ظ (General عمومی)

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
Image hosted by allyoucanupload.com
سلام بر تو اي اي پيامبر اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
و……
باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشسته و سكوتي ژرف، همه جايش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر ديوارهاي گلين خانه ها نشسته است. باد غربت در كوچه باغ هاي خزان زده شهر، خود را به در و ديوار مي زند و آواره مصيبت روح جاوداني صبر، امام مجتبي عليه السلام است.
Image hosted by allyoucanupload.com
با سلام
دوستان عزيز رحلت «رسول گرامي اسلام»،شهادت «امام حسن مجتبي(ع)» و ثامن الائمه «امام رضا(ع)» بر شما تسليت باد.
در مـــــــــــدح ثامــــــن الائـــــــمه
خورشيد، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمين اخترند.کبوتران بال مي زنند آسماني را که چشم هايمان سال هاست به آن دوخته شده، صداي بال کبوتران در صداي سنج عزاداران مي پيچد و خواب مسموم انگورهاي پيچيده بر خوشه هاي حادثه آشفته مي شود، خورشيد، ذره ذره در عطش چشم هايش رسوب مي کند…
MIADGAH IS THE BEST
زنده تر ، تابنده تر از هر چه خورشید ی

اى روشناى آب
اى على موسى الرضا! پاكمرد یثربى، در توس خوابیده!

من تو را بیدار مى دانم.

زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب،

از فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مى دانم.

گر چه پندارند: دیرى هست، همچون قطره ها در خاك،

رفته اى در ژرفناى خواب،

لیكن اى پاكیزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!

من تو را بیدار ابرى پاك و رحمت بار مى دانم.

اى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!

ـ (در كنار دون تبهكارى كه شیر پیر پاك آیین، پدرت،

آن روح رحمان را به زندان كشت) ـ

من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طرّه زرتار مى دانم.

من تو را بىهیچ تردیدى (كه دلها را كند تاریك)

زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر كهكشانى، دور یا نزدیك،

خواه پیدا، خواه پوشیده،

در نهان تر پرده اسرار مى دانم.

با هزارى و دوصد، بل بیشتر، عمرت،

اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاینده!

مهربان خورشید تابنده!

این غمین همشهرى پیرت،

این غریبِ مُلكِ رى، دور از تو دلگیرت،

با تو دارد حاجتى، دَردى كه بى شك از تو پنهان نیست،

وز تو جوید (در نهانى) راه و درمانى.

جاودان جان جهان! خورشید عالم تاب!

این غمین همشهرى پیر غریبت را، دلش تاریك تر از خاك،

یا على موسى الرضا! دریاب.

چون پدرت، این خسته دل زندانىِ دَردى روان كُش را،

یا على موسى الرضا! دریاب، درمان بخش.

یا على موسى الرضا! دریاب.

مهدى اخوان ثالث

Image hosted by allyoucanupload.com
ولايت عشق

امام رضا عليه السلام سجده کردن بر معبود را نزديک ترين حالت بنده ميداند و می فرمايند:«نزديک ترين حالت بنده به خداوند متعال، در حال سجده است و اين همان قول خداوند تبارک و تعالی است که فرمود: سجده کن و نزديک شو. »

هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود. مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند.»

امام رضا (ع) در ماه ذيقعده سال ۱۴۸ هجري قمري در مدينه ديده به جهان گشود و پس از شهادت پدر بزرگوارشان امام موسي كاظم (ع) در سن ۳۵ سالگي به امامت رسيد. امام رضا (ع) در طي بيست سال دوران امامت خود با سه خليفه عباسي هم عصر بود:
۱- هارون الرشيد به مدت۲ سال
۲- امين به مدت ۵ سال
۳- مأمون به مدت۱۳ سال
بيشتر دوران امامت امام رضا (ع) در زمان خلافت مأمون بود. مأمون كه يكي از مكارترين و زيرك ترين خلفاي عباسي به شمار مي آمد. پس از قتل برادرش امين و به دست گرفتن قدرت، مرو را مركز حكومت خود قرار داد و با بهره گيري از هوش وزير خود فضل بن سهل پايه هاي حكومت خود را مستحكم كرد.
انـگيزه هاى سياسى مانند: جذب ايرانيان، سركوب نهضتها و قيامهاى علويان، مشروع جـلـوه دادن حـكومت خود، مأمون را وادار كرد به امام پيشنهاد ولايتعهدي دهد ولي از اين روى، امام رضـا (ع) از پـذيرش پيشنهاد مأمون سرباز مى زد. به هر حال امام رضا (ع) درنهايت، ولايت عهدي را با قيد شرايطي پذيرفت. پس از مراسم بيعت اجبارى، در حضور مردم و ديگران فرمود:

لـنـا عـليكم حق برسول الله و لكم علينا به حق فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم. مـا اهـل بيت، به واسطه رسول خدا (ص) بر شما مردم حقى داريم، شما نيز بر ما حقى داريـد وقتى كه شما حق ما را به ما داديد، بر ما لازم است كه حقوق شما را رعايت كنيم. (بحارالانوار جلد 146)
اگر چه اين پيشنهاد رنگ تهديد و اجبار نيز گرفته بود. مسئله ولايتعهدي با تلاش هاي امام براي افشاگري همراه بود و شرط اصلي دخالت نكردن در عزل و نصب ها كه همان شريك نبودن در حكومت جائر زمان براي حضرت محسوب مي شد، نيز به همين منظور بود و امام بدين ترتيب توطئه هاي مأمون را يكي پس از ديگري خنثي مي كرد و كار بدانجا رسيد كه عرصه بر مأمون تنگ شد و امام رضا (ع) را بزرگترين خطر جدي براي بقاي حكومت خود مي دانست و وقتي دريافت عوام فريبي هاي او در اعلام وليعهدي امام رضا (ع) نيز كارگشا نيست، چاره اي جز به شهادت رساندن امام (ع) براي خود نديد.

سرانجام خورشيد فروزان وجود امام (ع) در روز ۲۹ صفر سال ۲۰۳ ق. غروبي سرخ را به مشرق ايمان نشست و بار ديگر سياست مزورانه عباسي تن به شكست داد.

Image hosted by allyoucanupload.com
ای آشناي غريب

اي عصمت هشتم! کوچه هاي نيشابور، هنوز بوي کلام عطرآگين تو را دارد.هر روز که خورشيد خراسان، سينه ريز زرينش را از شوق مي درد و انبوه دانه هاي طلايي اش از فراز آسمان بر حَرَمت مي پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوي حرم تو پر مي کشد؛ همان وتري که هر روز، به سوي دانه هاي مِهري مي رود که برايش مي پاشي.
هواي صحن و سراي تو، پُر از زمزمه است و آسمان آکنده از ذرات لطيف حضوري است که چهره زائران خسته را مي نوازد. در بارگاه تو، هيچ کس غريب نيست. سلام بر تو اي آشناي غريب! سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدينه ايمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پيوند مي زنيم.
هر سحر، به کوچه هاي ايوان نگاه روشنت کوچ مي کنيم و چون پرنده اي غريب، به گوشه حَرَمت پناه مي بريم.
هر روز، در سايه سار مزارت مويه کنان، شانه هاي خسته مان را مي لرزانيم.
هر شب، فانوس اشک هامان را روشن مي کنيم و دست هاي عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو مي آويزيم.
و انگور، زهر آگين است …
مقابل هم نشسته اند؛ يک سو نهايت نفرت و ديگر سوي، نهايت مهرباني!
مأمون، سرا پا کينه و امام سرا پا کَرم. برقي شوم، در نگاه مأمون موج مي زند و چشم هاي گستاخش، پرده از راز مخوف درونش بر مي دارند! و چشم هاي نجيب امام، سر به زير و محجوب و آگاه از اسرار نهاني مأمون!
مقابل هم نشسته اند؛ يکي از تبار پست ترين زمينيان و ديگري از نسل پاک ترينِ آسمانيان. مقابل هم نشسته اند؛ يکي بنده بي چون و چراي شيطان و ديگري همسايه ديوار به ديوار خدا. ثانيه ها، لنگ لنگان قدم بر مي دارند، ضربان زمان، کند شده و نفس هايش به شماره افتاده؛ حتّي هوا هم احساس خفگي مي کند.
دستی پيش ميرود. دستی که قرار است روسياهی خود را بر اوراق تاريخ بنگارد. دست خوب می داند که انگور، زهرآگين است. نگاه امام گذشته ها را مرور ميکند …
نگاه امام عليه السلام زاير کوچه پس کوچه های مدينه ميشود.
نگاه امام، به طواف يک در سوخته ميرود.
نگاه امام، به در خانه کريم اهل بيت عليه السلام ميرود.
نگاه امام در غربت، مدينه را ميجويد.
و امام همچنان آرام است.
لحظه ها می ايستند. صدای مويه ملايک بلندتر می شود.
دست، خوشه انگور را به سمت امام درار ميکند. دست بی شرمانه مرگ را به امام تعارف می کند:
“بفرماييد … يابن الحسن از اين انگور ميل کنيد.” و رضا (ع) تبسمی تلخ بر لب می نشاند و …

Image hosted by allyoucanupload.com
سخنان تابناک امام رضا علیه السلام

آیا بدون شناخت امام رضا علیه السلام و بهره گیری از نور و دانش و معارف او می توان ادعای پیروی از حضرتش را داشت؟ و چگونه کسی که از سنن معصومان علیه السلام تبعیت نکرده و از نورهدایت آنان بهره مند نشده در روز قیامت امید شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت او را دارد؟!
بر ماست که در گفتارها و وصایای آنان که به مثابه گنجینه های تمام ناشدنی و نعمتهای بی نظیرند، بخوبی کاوش کنیم.
امام هشتم میراثی عظیم از معارف و علوم، بویژه در حکمت الهی و بیان فلسفه و علل احکام و رد بر مذاهب باطله، از خویش بر جای نهاده است.
در این مطلب قصد داریم تعدادی از سخنان این امام بزرگوار را بیان نماییم تا از آنها بهره مند شویم.
علی بن شعیب گوید:
” بر ابوالحسن الرضا علیه السلام وارد شدم. از من پرسید: ای علی! زندگی کدام یک از مردم بهتر است؟ عرض کردم: سرورم! شما از من بدان آگاه ترید. فرمود: ای علی! هر کس که زندگی دیگری در زندگی او نکو شود. ای علی! زندگی کدام یک از مردم بدتر و ناگوارتر است؟ عرض کردم: شما داناترید؟
فرمود: کسی که دیگری در زندگی او زندگی نکند. ای علی! با نعمتها، همسایه خوبی باشید که آنها رام نشده هستند و اگر از قومی گرفته شدند به آنها باز نخواهند گشت.
ای علی! بدترین مردمان کسی است که میهمانش را باز دارد و به تنهایی بخورد و بنده اش را بزند. به خداوند خوش گمان باش. هر کس که گمان خود را به خداوند نکو کند، خداوند نیز او را ناامید نخواهد کرد. و هر که به روزی کم راضی شد، به عمل کم از او راضی خواهد شد و هر که به اندک از حلال خرسند شود، هزینه اش سبک گردد و خانواده اش از نعمت برخوردار خواهد شد و خداوند او را به درد و درمان دنیا بینا سازد و او را به سلامت از دنیا به دارالسلام بیرون برد. بخیل را آرامش، حسود را لذت، ملول را وفا و دروغگو را مروت نیست.”(1)
و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
” وحشتناک ترین (صحنه ها) برای انسان سه جاست: روزی که زاده می شود و دنیا را می بیند، و روزی که می میرد و آخرت و اهل آن را مشاهده می کند، و روزی که برانگیخته می شود و احکامی را می بیند که در سرای دنیا ندیده است. خداوند در این سه جا بر یحیی و عیسی علیه السلام درود فرستاده است. درباره یحیی فرمود:
وَ سَلامٌ عَلیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَمُوتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّاً.(2)
” و درود بر او روزی که زاده شد و روزی که می میرد که زنده برانگیخته می شود.”
و درباره عیسی فرمود:

وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتُّ وَ یَومَ أَمُوتُ وَ یَومَ أُبعَثُ حَیّاً(3)
” و درود بر من روزی که زاده شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده برانگیخته می شوم.”
خرد انسان مسلمان تمام نگردد مگر آنکه در او ده ویژگی باشد: از او امید خیر باشد، از بدی او در امان باشند، خیراندک از سوی دیگران را بسیار شمارد، خیر بسیار خود را کم انگارد، هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود، در طول عمر خود از دانش جویی خسته نشود، فقر در راه خدا برایش محبوب تر از توانگری باشد، خواری در راه خداوند برایش محبوب تر از سرفرازی در راه دشمن خدا باشد، گمنامی برایش شیرین تر از شهرت و بلندآوازگی باشد. سپس فرمود: دهم، و دهمی چیست؟ گفته شد: چیست؟ فرمود: کسی را نبیند جز آنکه می گوید او بهتر و پرهیزکارتر از من است.
همانا مردم دو دسته اند: یکی بهتر و باتقواتر از او و دیگر بدتر و پست تر از او. پس چون با بدتر و پست تر از خود دیدار کند، گوید: شاید خوبی این مرد پنهان باشد این برای او بهتر باشد و خوبی من نمایان است و این برای من بدتر است و چون به کسی که بهتر و با تقواتر از اوست برخورد کند برای او فروتنی کند تا بدو ملحق شود پس چون چنین کند، بزرگی اش فزونی گیرد و خوبی اش بهتر شود و یادش نکو گردد و بر اهل زمانه سروری یابد. (4)

پی نوشت ها:
1- فی رحاب ائمة اهل البیت- سیره حضرت امام رضا علیه السلام، ص 148.
2- سوره مریم، آیه 15.

3- سوره مریم، آیه 32.

4- فی رحاب ائمة اهل البیت- سیرة حضرت امام رضا علیه السلام، ص 147.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

عروسی رفتن دخترها و پسرها

مارس 7, 2008 at 2:25 ب.ظ (بی فرهنگ و بی ادب)

مطالب زیر فقط در مورد 10 درصد از دخترها و (پسرها!! )صادق هست.این رو گفتم که به کسی برنخوره

عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟
!

توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار ” پرو” لباس داره

اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!!

ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!!

بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد…حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه…اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و…که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه…مثلا ممکنه ” شینیون” کنه یا مدل دار سشوار بکشه…!

البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه

یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم!

ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!)

خوب، روز موعود فرا می رسه
!

ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،…بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون…( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره…که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)

بعد از ناهار…!

لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر

توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده( البته حتما روزهای قبل مد موهای زیادی رو دیده، یا از تو fashion tv یا moda tv و… یا internet…اما هنوز به نتیجه ای نرسیده!!) آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!!

ساعت 3 می رسه خونه… بعد شروع می کنه به آرایش کردن…!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه…یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه… خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله…عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش…! می پره تو حموم

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره…!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی !)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون

ساعت 6:30 بعد از ظهره…هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت…!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره…!

خلاصه…بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!)
ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

اینم برا اینکه مو به تنتون سیخ بشه

مارس 7, 2008 at 2:22 ب.ظ (حوادث)

نامه قبل از مرگ نوجوان 16 ساله در اصفهان

سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا کجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبک دارم پرواز می کنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می کنی؟
اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟
پس برو جای کتابهام
اون کتاب قرمزه …
که اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می کنم ……گریه نکنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم …ولی الهی فدات بشم …می بخشمت …خودتو ناراحت نکن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
*اول اینکه
این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
*به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟
فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟
مامان
فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
“می دونم دوستم داری “می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی……..هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب کرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه که بگم به بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز کنه
مامان جون عزیزم
*نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها….
قربون او اشکهات برم گریه نکنی….
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ………..
بخدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب……
*تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم
فقط گریه نکنی->


***************************************************

این هم برای دوستانی که منبع و اطلاعات بیشتر و میخواستن
سید ضیاء الدین فائق
محقق و پژوهشگر مسائل اجتماعی
www.ebrat.ir

ebratnews@yahoo.com

اطلاعات بیشتر

با مرگ ابهام آمیز نوجوان 16 ساله در دامنه برف گرفته کوه صفه اصفهان

پلیس در مقابل سه فرضیه قرار گرفت

مرگ با قرصهای صنعتی،خودکشی یا جنایت

به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت در هنگام نجات این پسر 16 ساله یاداشت بسیار دلخراشی توسط افراد حاضر در صحنه کشف شد که بیانگر شرایط خاص وی بوده است

آیا
این نامه نشان می دهد که او به دلایلی که بیان کرده دست از زندگی دست شسته
و یا نه، فرد دیگری در بروز این ماجرا دخالت داشته است

با
گذشت چند روز از این واقعه ، هنوز مشخص نیست که علت واقعی مرگ این نوجوان
سراسر احساس چه بوده است ، و پاسخ به بسیاری از سوالات در هاله ای از
ابهام قرار گرفته است

گزارش
عبرت حاکی از آن است که با تحقیقات بیشتر و انجام آزمایشهای لازم وبررسی
های دقیق توسط پزشکان قانونی تا چند روز دیگر به تمامی این سوالات پاسخ
داده شود

بعد
از ظهر سه شنبه ماموران حاضر در محیط بانی کوه صفه اصفهان با شنیدن صدای
فریاد مرد میانسالی که درخواست کمک می کرد ، به سرعت خود را به دامنه
ارتفاعات برف گرفته رساندند و با پیکر پسر نوجوانی روبرو شدند که از ناحیه
پشت سر آسیب دیده و در حالت اغما به سر می برد

همزمان
مراتب به مرکز فوریتهای پلیس و اورژانس اصفهان نیز اعلام و اکیپهای تخصصی
راهی محل واقعه شدند ، با حضور کارشناسان امداد و معاینه دقیق ،این نوجوان
مشخص شد که وی ساعتی پیش جان سپرده است

ماموران
پلیس از این لحظه و با اطمینان از اینکه انتقال مصدوم چیزی را تغییرنخواهد
داد شروع به بررسی صحنه کرده و برای یافتن علت مرگ پسر 16 ساله اقدامات
خود را آغاز کردند و با اخذ دستور قضایی نسبت به انتقال جسد به پزشکی
قانونی نیز اقدام نمودند

در
این حین کشف تعدادی برگه یادداشت که به نظر می رسید به قلم متوفی باشد
،توجه همه را بخود جلب کرده و با بررسی آن مشخص می شود ظاهرا این اوراق
دست نوشته های این پسر متولد سال 1370 است

در برگه نخست این رمان کوتاه و تلخ نام و نام خانوادگی و نام پدر نگارنده ثبت شده است

به گزارش پایگاه خبررسانی عبرت انتظار می رود با انتقال جسد و بررسی های تخصصی پزشکان قانونی علت مرگ وی مشخص گردد

اما اکنون قاضی و پلیس با سه فرضیه در این ارتباط روبرو هستند

مرگ با قرصهای صنعتی،خودکشی یا جنایت

آیا
این نامه نشان می دهد که او به دلایلی که بیان کرده دست از زندگی دست شسته
و یا نه، فرد دیگری در بروز این ماجرا دخالت داشته است

با
گذشت چند روز از این واقعه ، هنوز مشخص نیست که علت واقعی مرگ این نوجوان
سراسر احساس چه بوده است ، و پاسخ به بسیاری از سوالات در هاله ای از
ابهام قرار گرفته است

========

از زبان محقق

داستان تلخی که مطالعه کردید ، اولین و یا آخرین نمونه از نوع خود نیست و ممکن است برای هر خانواده ای چنین رخدادی بوقوع بپیوندد

پسر 16 ساله ای که به نظر می رسد شخصا این کلمات را نوشته در بدترین شرایط منطقی
ترین مطالب را نگاشته و در عین حال نشان داده که علیرغم وضعیت خاص حاکم بر
خود بسیار با دقت مسائل را زیر نظر داشته است و این نیز مشخص می کند که
این اوراق از قبل آماده شده بوده و نگارش این کلمات فی البداهه نبوده است

او در مقدمه به زیبایی احساسش را بیان می کند

اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم

و بعد نشان میدهد که در بی توجهی والدین چگونه کتابهایی را مطالعه می کرده که در وضعیت او شاید برایش بسیار خطرناک بوده است

اونگران مادرش نیز هست، و به ساده ترین شکل دغدغه هایش را بیان می کند

تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها

او می داند که اکنون بهترین زمان برای بیان انتقادها است ،چون هیچگاه فرصت لازم به او داده نشده که بگوید

امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟

بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته

خیلی ناراحت شدم …ولی الهی فدات بشم …می بخشمت …خودتو ناراحت نکن

اما باز هم نگران مادرش نیز هست و بیان این مسائل را<< تلخ>> می داند

او در دنیای نوجوانی درک می کند که مادرش اعتقاداتی دارد اما این تفکرات را به چالش می کشد و می گوید

فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟

مامان جونم

“می دونم دوستم داری “می دونم همه زندگیت منم

واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم

“اینها
اثر جاودانه توسری زدن و منت گذاشتن و مرتبا تحقیر کردن است” ،این نوجوان
که اکنون مگر یادی از او درمیان ما نیست با صراحت به نکته ای جاودانه
اشاره می کند

<<محبت ، دارویی که هنوز هیچکس نتوانسته معادلش را بسازد >>

<<محبت>>

تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم

اما آخرش

و در آخر باز می گوید مادر الهی قربون چشمات برم

اما این ماجرا و موارد مشابه را چگونه میتوان شناخت و از آن پیشگیری کرد

دکارت به زیبایی بیان می کند: استعداد چیزی است که در جوانی پیدا می شود .اگر آن را تقویت کردید محصول خواهد داد و اگر به حال خود گذاشتیدش ، از بین میرود

تردیدی
نیست که آینده من وشما و سرز مین ما بر دوش جوانان و نوجوانان استوار است
. ما فرزندان دیروز هستیم و فرزندان ما پدران و مادران آینده .بسیار تاسف
بار است که اکنون میخواهیم در خصوص مشکلات کسانی سخن بگوئیم که روزی در
جایگاه آنان بو ده ایم

به باور من ما از هر کس دیگری بهتر نوجوانان و جوانان را میشناسیم زیرا

روزگاری
خود نیز در نوجوانی به سر برد ه ایم و طعم تلخ این دوره را چشید ه ایم .
ممنوع شده ایم ، تحقیر شد ه ایم ، در معرض اختلاف خانوادگی قرار گر فته
ایم ، فقر را لمس کرد ه ایم ، زشتی و تمسخر و عیبجویی را حس کر ده ایم و
یا نه در بهترین شرایط زیسته ایم و مهربانترین والدین را در کنار داشته
ایم و در حاشیه مربیانی تحصیل کرد ه ایم که ما را باور داشته و بلوغ ما را
در ک کرد ه اند

براستی و اساسا نوجوانی چیست . انتقال از کودکی به بلوغ وپختگی و کار آمدی

دوره ای کاملا در اتصال با گذشته و آینده

گذر از پل طفولیت و بلوغ

و یا به تعبیری زیبا تکامل کودکی و اخذ پایان نامه موفقیت در عرصه کودکی و ورود به جایگاه تعالی و نوجوانی

کودک بخوبی رشد میکند تا نوجوانی مثمر ثمر باشد و بزرگسالی دانا و د ر نهایت پدر و مادری فهیم و اندیشمند و عاقل شود

قطعا بلوغ سالم مستلزم کودکی سالم و والد سالم ما حصل جوانی و نوجوانی طبیعی و سالم است

بسیاری
معتقدند که نو جوانی دوره فریاد و طغیان و سرکشی برشمرده میشود در حالیکه
این مرحله از رشد بصورت طبیعی برگرفته از ایام گذشه فرد است.

فی
الواقع تمامی آنچه در این ایام از عمر یک انسان بروز میکند ناشی از طرز
تلقی و رفتار وا لدین و معلمان و بصورت اهم نظام تعلیم وتربیت در یک کشور
است .

ما
باید بپذیریم که نمی توان قاطعانه دوره نو جوانی را توام با مظاهر انحراف
و طغیان دانست .مگر آنکه من و شما و والدین در مسیر گذر از دوران کودکی و
تا نوجوانی مرتکب قصوری شده باشیم

اگر
جوانی علیه چهار چوبهای تعریف شده عصیان کرده و قادر به ایجاد مفاهمه مثیت
با اجتماع نیست و سازگاری مفیدی با جامعه ندارد بدون شک این رویکرد نتیجه
عوامل محیطی در خانواده و مدرسه و جامعه است

وطبیعی
است که همین شرایط نا امید کننده پرخاشگری و اعتراض را در او تقویت میکند
و او را به سمت متخلفین و گرو ه هایی که به او فرصت تحقق آرزو هایش را
میدهند هدایت میکند.

اما
همه و همه این موارد نباید ذهنیت ما را از این مرحله پر هیاهو مشوش سازد
که توجه و آموزش و محبت میتواند فرد را از گرداب بلوغ برهاند .

نوجوان در
این مقطع بیش از همه زمانها به جلب توجه دیگران نیازمند است .او مرتبا در
حال تغییرات بدنی است و خواسته های درونی وی موجب ستیز گسترده و طولانی
شده است

زندگی
، معیارها و هدفهای تازه ای را برایش مطرح کرده و آگاهی هایش افزایش یافته
و روابطش را با والدین دستخوش تغییر نموده است . او مرتبا با خواسته های
اطرافیان روبرو است و با مقایسه های نا به جا در نبرد و تعارضی خوف ناک با
دوستان و رقیبان عرصه جوانی کردن قرار گرفته و اینجا آخرین فرصت برای
خانواده و مدرسه است که نوجوان را برای مسئولیتهای دوره مسئولیت عظیم یعنی
پدر و مادر شدن آماده سازند.

در این مسیر چه نظام آموزشی و چه والدین نباید توانایی سازگار شدن با مشکلات را با موفقیت های آموزشی پر کرد

عرصه امروز کشور ما متاسفانه پر شده از مضطربهای بزرگسال و ناکامان نوجوان و جوانان پر از انگیزه سقوط.

تردید نکنید که در این روزگار کودکان ما مرتبا در معرض تماس با این افراد هستند

و
امروز امنیت یا نا امنی و محبت یا نامهربانی و تنفر یا دوستی گره گشای این
مسیراست که با انتخاب هر یک از این گذینه ها میتوان دریافت که آیا فرزندان
امروز جانیان آیند ه اند و یا نه جانیان امروز فرزندان د یروز هستند.

آیا وقت آن نر سیده که به جای تمرکز بر روی نکات دیگری مگر تحصیل نیز تکیه کنیم

چگونه پدر و مادر شدن

چگونه به همسر محبت کردن

چگونه با همسر مهربان و صدیق بودن

چگونه مسئول بودن در کیفیت مسائل خانه و خانواده

چگونه شاد کردن فضای خانه

چگونه تماس برقرار کردن با خانواده همسر

چگونه تربیت کردن فرزند و نقش پدر و مادر را ایفا کردن

در
همین راستا تحقیقی که از سال 1981 در باره 81 دانش آموز دبیرستانهای
ایلینوی شروع شده و هنوز ادامه دارد ، نتایج عجیبی در بر داشته است

تمامی منتخبین در
مدارس خود بالاترین معدل را داشتند ، اما هرچند همه آنها با موفقیت به
دانشگاه راه یافتند و همچنان نمره های عالی کسب کردند، لیکن دراواخر بیست
سالگی تنها به سطوح متوسطی از موفقیت دست یافته بودند .

ده
سال پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان ، از هر چهار نفر فقط یک نفر در
میان جوانان هم سن خود در حرفه ای که انتخاب کرده بود در بالاترین سطح
قرار داشت و بسیاری از آنها در وضعیت بسیار پائین تری بودند .

یکی از اساتید تعلیم و تربیت در دانشگاه بوستون و یکی از محققان پیگیری کننده فارغ التحصیلان ممتازمی نویسد .

ما باید افراد وظیفه شناس را کشف کنیم ، مسلما فارغ التحصیلان ممتاز نیز با همان جدیتی که همه ما سعی می کنیم ،تلاش می
کنند ولی دانستن اینکه شخصی فارغ التحصیل ممتازی است تنها به این معنی است
که او در جنبه هایی که با نمره سنجیده می شود بسیار موفق بوده است.

پس
بیاد داشته باشیم که این موضوع در باره اینکه او با فراز و نشیب های زندگی
چگونه روبرو خواهد شد و در مقابل دشواری ها و مسائل مبتلا به چه واکنشی
نشان میدهد چیزی به ما نمی گوید.

و
بپذیریم که برجستگی تحصیلی و ذکاوت درسی در مواقع بحرانی و فراز و فرودهای
زندگی هیچ آمادگی ایجاد نمی کند و تیز هوشی های مورد توجه والدین در
سالهای اخیر تضمین کننده رفاه ، شخصیت اجتماعی ، و یا نشاط فرزندان نیست
،چه بسا بسیاری از این افراد در گرداب عمیق تعلق به خود فرو رفته و در
نبرد تن به تنی که مادران و پدرانشان در عرصه موفقیت برایشان ایجادکرده
اند تلف شوند.

مجموعه
این نکات نه در رد ویا تائید پدیده تیز هوشی باشد ،بلکه به دنبال اثبات
این مسئله است که فرزندان من و شما نیازمند کسب توانایی های بالاتری که
توام با مهارتهای زندگی اجتماعی است هستند.

باید
بپذیریم که آدمی سرشار از توانایی است و تنها استعدادهای بشر متمرکز در
خواندن و نوشتن و ریاضی دانستن نیست و مهارتهای لغتی و عددی جزیی اندک از
مجموعه توانایی فرزندان ما است

شاید این جمله هواد گاردنر استاد دانشگاه علوم تربیتی دانشگاه هاروارد بتواند تکلیف همه ما را در این زمینه روشن سازد که:

وقت
آن رسیده است که تصورمان را از طیف استعدادها گسترده تر کنیم ،مهمترین
خدمتی که آموزش و پرورش میتواند درجهت رشد کودک انجام دهد آن است که او را
با توجه به استعداد هایش به سوی مناسبترین زمینه هدایت کند .

یعنی بجایی که او در آن خشنود و کار آمد باشد ، ما بکلی این هدف را از یاد بر د ه ایم

بجای
آن آموزشی به افراد میدهیم که در صورت موفقیت ، در بهترین حالت برای استاد
دانشگاه شدن مناسب است ، و در این راه افراد را بر این اساس که آیا
میتوانند به آن استانداردهای محدود موفقیت دست پیدا کنند یا خیر، ارزیابی
میکنیم.

ما
باید وقت کمتری را صرف رتبه بندی کردن کودکان کنیم و وقت بیشتری را به
نشان دادن و پرورش قابلیتها و استعدادهای طبیعی آنها اختصاص دهیم .راههای
بی شماری برای کسب موفقیت وجود دارد و تواناییهای بسیاری نیز دررسیدن به
موفقیت نقش دارند.

ما همه علل مشکلات سلامت روان در جوانان را نمی شناسیم. اما می دانیم که هم محیط و هم ساختار بیولوژِیک فرد دراین امر دخالت دارد.
از
جمله علل بیولوژیک می توان به ژنتیک ، عدم تعادلات شیمیایی و صدمه به
سیستم اعصاب مرکزی اشاره کرد. این عوامل در علم پزشکی تحت عنوان اختلالات
نوروبیولوژیک نامیده می شوند.
بسیاری از عوامل محیطی می توانند کودکان
را در معرض خطر قرار دهند. برای مثال کودکانی که با خشونت ، سوء استفاده ،
مسامحه ، یا مرگ عزیزان ، طلاق و یا روابط از هم گسیخته مواجه می شوند ،
بیشتر در معرض مشکلات سلامت روان قرار دارند.سایر ریسک فاکتورها شامل طرد
شدن بعلت نژاد ، جنسیت ، مذهب یا فقر است.

والدین ، مسئول سلامت جسمی و روحی فرزندشان هستند. هرگز یک راه مشخص شده و ثابت برای تربیت فرزندان وجود ندارد.
شیوهای تربیتی متفاوتند اما همه کسانی که مراقب فرزند شما هستند باید انتظارات فرزند شما را دریابند.
کتابهای خوبی در این زمینه وجود دارد که می توانید از آنها برای بهبود تربیت فرزنادنتان استفاده کنید.
در اینجا به برخی از راهکار های کلی در زمینه تعلیم و تربیت اشاره شده است :
-
سعی کنید در کنار رسیدگی و تامین تغذیه مناسب ، ایمن سازی بدن ، و فراهم
کردن امکانات ورزشی و غیره ، محیط امن و سالم خانوادگی و اجتماعی را برای
فرزندتان فراهم کنید.
- از مراحل رشد کودک آگاهی پیدا کنید تا بیش از حد و یا کمتر از حد لازم از او انتظار نداشته باشید.
- این نکته بسایر حائز اهمیت است که فرزند تان راتشویق کنید احساسات خود را ظاهر کند.
اجازه
دهید بداند که همه افراد ، درد ، ترس ، خشم و اضطراب را تجربه می کنند. به
او کمک کنید عصبانیت خود را بگونه ای مثبت ظاهر کند بدون آنکه متوسل به
خشونت شود.
- احترام و اعتماد متقابل را ایجاد کنید. صدای خود را برای
او بلند نکنید حتی زمانی که با او توافق ندارید. راههای ارتباطی را باز
نگه دارید.
- به حرفهای فرزنداتان خوب گوش دهید. از کلمات و اصطلاحاتی استفاده کنید که برای او قابل فهم باشد.
او
را به سوال کردن ترغیب نمایید. کاری کنید با شما راحت باشد و مایه دلگرمی
اش باشید. تمایل خود را برای صحبت در باره هر موضوعی با او ، نشان دهید.
- به مهارت های خود تان برای حل وکنار آمدن با مشکلات رجوع کنید. آیا شما مثال خوبی در این مورد هستید؟

اگر احساسات و عملکرد فرزندتان مایه دستپاپچگی شما شده یا قادر به کنترل خشم و ناامیدی خودتان نیستید ، کمک بجویید.
-
مشوق او در زمینه رشد استعدادهایش باشید و به او کمک کنید محدودیت های
موجود را بپذیرد. براساس توانای ها و علائقش ، در تعیین اهداف یاریش کنید.
- موفقیت هایش را جشن بگیرید.
- توانائی های او را با توانمندی های سایر کودکان مقایسه نکنید.
- منحصر بفرد بودن او را بستایید.
- از اینکه وقت خود را صرف او کنید دریغ ننمایید.
- استقلال و خود ارزشی را در او پرورش دهید.
- در رویارویی با فراز و نشیب های زندگی ا و را یاری کنید.
- نشان دهید که به توانایی های در کنترل اوضاع بهنگام مشکلات ، او اعتماد دارید.
- اصول تربیتی را بطور مفید ، دائم و مناسب بکار بندید. (بدانید که تربیت کردن به معنای تنبیه نیست).
- کودکان با یکدیگر متفاوتند.
سعی کنید بفهمید چه روشی برای کودک شما مناسب است. بدون توجه به خواست های فرزندتان از رفتار های تربیتی دیگران تقلید نکنید.
- برای کارهای مثبتی که انجام می دهد تایید تان را ابراز کنید.
- به او کمک کنید از اشتباهاتش درس بگیرد.
- بدون قید و شرط او را دوست بدارید و محبت کنید.
- ارزش عذرخواهی برای اشتباه مرتکب شده ، همکاری ، صبر ، بخشش و احترام به دیگران را به او بیاموزید.
- انتظار نداشته باشید بی نقص
از
سرزنش کردن فرزندتان جهت روابطی که با دوستانش دارد، خودداری کنید.گاهی
اوقات والدین بدون داشتن اطمینان کامل، حدس می‏زنند که مثلا فلان دوست
فرزندشان مواد مخدر مصرف می‏کند، بنابراین ارتباط با آن دوست را برای
نوجوانشان ممنوع می‏کنند
عمل کنید ، تربیت فرزند ، کار دشواری است.

هیچ
چیزی برای نوجوان دردناک‏تر از این نیست که ناحق مورد اتهام قرار گیرد.
چنین مواقعی او به این نتیجه می‏رسد که “اکنون که پدر و مادرم فکر می‏کنند
من از مواد مخدر استفاده می‏کنم ،پس چه بهتر که از آن استفاده کنم”. سعی
کنید بر تشویش‏ها و دلهره‏ها یتان تسلط پیدا کرده و بی جهت برای آرامش
خود، فرزندتان را متهم نکنید
.
بهداشت روانی همه کودکان حائز اهمیت است. بسیار ی از کودکان دچار مشکلات سلامت روان هستند.
این مشکلات واقعی و دردناکند و ممکن است شدید باشند. با این حال مشکلات فوق قابل تشخیص و درمانند.
توجه خانواده ها و عملکرد اجتماع به همراه هم می تواند به رفع این مشکلات کمک کند.

وخلاصه اینکه باید کودکان خود را در استعدادبین فردی که به سه استعداد و مهارت مجزا تقسیم شده هدایت کنیم

1- رهبری

2- توانایی برقرار کردن ارتباط و حفظ دوستان

3- توانایی حل تعارض ها

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

پسر خجالتی

مارس 7, 2008 at 12:57 ب.ظ (داستان طنز)

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا” ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت :
ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

پیوند پایدار یک نظر بنویسید