خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کار نداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟
پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه…؟
طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای …،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعا به وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریه کردند.
پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم
یه ترانه واسه گفتن جراحت

نخستین بیانیه حقوق بشر جهان
نخستین بیانیه حقوق بشر جهانی
(جاهایی که علامت نقطه چین گذاشته شده است بر روی لوح از بین رفته است).
«منم کوروش شاه ، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سرزمین آکد و سومر، شاه چهار گوشه جهان، پسر کمبوجیه شاه بزرگ، نوه کوروش شاه بزرگ، نبیره چیش پیش شاه بزرگ.از دودمانی که همواره شاه بوده اند.
هنگامی که من به آرامش به بابل درآمدم، با سرور و شادمانی کاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم. مردوک خدای بزرگ مردم گشاده دل را بر آن داشت تا مرا ……
من هر روز به ستایش او همت گماشتم. سپاه بی شمار من ، بی مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد. من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سور و آکد را دچار هراس کند. من نیازمندیهای شهر بابل و همه پرستشگاه های آن را مدنظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم. من برای صلح کوشیدم. من برده داری را برانداختم و به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و هیچ کس آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
مردوک خدای بزرگ از کردارم خشنود شد و به من کوروش شاه که او را ستایش کردم و به کمبوجیه فرزندم که از تخمه من است و به تمامی سپاه من برکت ارزانی داشت و از صمیم قلب من مقام شامخ او را بسی ستودم.
تمام شاهانی که در بارگاههای خود بر تخت نشسته اند، در سراسر چهار گوشه جهان از دریای زیرین ، کسانی که در …….. مسکن داشتند ، تمام شاهان سرزمین باختر که در خیمه ها مسکن داشتند مرا خراجی گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند.
من همه شهرهایی که ویران شده بود را از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند و همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.
خدایان سومر و آکد را که «نبوبید» بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده و خدای خدایان را خشمناک ساخته بود . من به خواست مروک خدای بزرگ ، به صلح و صفا به جایگاه خودشان بازگرداندم.
باشد که تمام خدایانی که من در پرستشگاه هایشان جای داده امروزانه مرا در پیشگاه بعل و نبوبید دعا کنند.
باشد که زندگانی بر من دراز گردد.
باشد که به مردوک خدای بزرگ بگویند: کوروش پادشاه که تو را گرامی می دارد و کمبوجیه ……
«من برای همه مردم جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.»
دیس ایز چیزیشن آف اینترمیلان چیزیشن
فووووووووووووش، فووووووووووووووش _موج دریا
…
مصطفی: برادر سیل ای جزیره انگا تازه اینجا پیدا شده
حاجی: برادرا ساکت، احتیاط کنید فکر کنم یک نهنگ بزرگ روبروی ما هست.
فیش، کووش … _ بیسیم
بیسم: دیس ایز چیزیشن آف اینترمیلان چیزیشن
بیسم چی: حاجی فکر کنم باز سید یه زبان بلد گیر آورده می خواد بده دست ما.
حاجی: نه شاید ماله زیر دریایی روس ها باشه.
مرتضی: مصطفی تو که گفتی ما را می فرستن تنگه هرمز، من تو راه خواب بودم مگه اومدیم دریای خزر که حاجی می گه زیر دریای روس هاست؟
مصطفی: من هم خبر ندارم تو راه خواب بودم.
حاجی: اگه می تونی بهش بگو اینجا چه کار داره و اصلاً چی هست؟ زیر دریایی یا چیز دیگه ای است.
…
فوووووووش، فووووووووووش _موج دریا شدید می شود.
…
مرتضی: حاجی نگاه چیز این نهنگ داره بلند می شه.
حاجی با لبخند: مگه این بدبخت نباید تولید مثل کنه؟
فیش، کوش … _ بیسیم
بیسیم: ایرانین بوت بی کرفول یو آر نیر آور آریه
بیسیم چی: حاجی این میگه مواظب باشید دارید به منطقه ما نزدیک می شید.
حاجی: یا ابولفضل، برادرا این نهنگ به نظر یه ناو آمریکایی که استتار کرده بوده.
مصطفی: لابد اون هم معامله نهنگ نبوده و توپ بوده که واسه ما شقش کردن !
بیسم چی: ور آر یو فرام، اینجو وات می خواین؟
ناو آمریکایی: استاپ در، وی دنت وانت تو استارت وار لت آس گو اوی.
مرتضی: بگو گو اون کاپیتان بی پدر و مادرتونه.
حاجی: بچه ها به نظر اینجا امن هست بهتره بریم یه جای دیگه را بگردیم.
فیش، کوش … _ بیسیم
بیسیم: حاجی کجایی؟ سیدم، فوراً از آبهای بین المللی بیاین بیرون که خطر داره.
حاجی یه نگاهی به جی پی اس انداخت: مرتضی خدا خیرت بده چقدر گفتم فرق این 6 و 9 انگلیسی را یاد من بده. اگه آخر سر همین مشکل جنگ جهانی راه نیافتاد.
فووووووووووووش، فووووووووووووووش _موج دریا
چرا شما جماعت ارشاد نمی شید؟؟؟؟؟
آقا چقدر احساس غرور کردیم از پرتاب ماهواره به فضا. حال که ما در کشورمان اقوام لر را داریم که در پرتاب سنگ و کلوخ مهارت خاصی دارند، حیف بود که پرتاب ماهواره را به دست اژنویان می سپردیم. البته هیچ جای تعجب نداشت که دیگران از چنین اقدامی تعجب کنند.
وییییییییژ.. ، بوووووووووووووق، … – صدای خیابان
حاجی: بچه ها برید دعا به جون سید کنید که ما را از دریا فرستاد رو خشکی، وگرنه خدا می دونه تا حالا چند تا ناو آمریکایی را منهدم کرده بودیم.
مصطفی با نیش خند: حاجی اینجا گشت زدن دسته کمی از دریا نداره … !
حاجی: چطور مگه؟
مرتضی با خنده: بهتر هم هست.
بیسیم چی که الان یه کلاش دستش هست: راست میگه، اینجا بهتره.
حاجی: چرا؟
مرتضی: حاجی ما اینهمه تو دریا گشتیم، هیچ پری دریایی ندیدیم. ولی اینجا تو خیابون ها …
حاجی: استغفرالله، از تو انتظار نداشتم مرتضی، اگر سید اجازه می داد همین جا همه این ها را چادر به سر می کردم.
مصطفی: حاجی نگاه اون دختره کن مانتوش تا 4 انگشت زیر نافش هست.
حاجی با کنایه: تو نافش را از کجا دیدی؟
مصطفی: آخه دکمه های پائین مانتوش بازه حاجی …
حاجی با کنجکاوی: کجاست این مفسد که می گی؟
مصطفی: تو اون مغازه روبرویی، همون لباس فروشی.
مرتضی: اون ها حاجی، لباس فروشی ثریا، پرده دم درش هست، لباس زیر زنانه می فروشه …
وییییییییژ.. ، بوووووووووووووق، … – صدای خیابان
عنوان با شما
اگه براشون خودتونو بیارایید میگن که عاشق مونه – اگر نیارایید میگن خود بین و گستاخه!
اگه براشون لباس شیک بپوشید میگن می خواد دل ببره و اغوامون کنه – اگه شیک نپوشید میگن شلخته و بدسلیقه ست!
اگه باهاشون بحث کنید میگن کله شقه – اگه ساکت بمونید میگن تهی مغزه و حرفی واسه گفتن نداره!
اگه ازشون باهوش تر باشید انکار می کنند – اگه اونا با هوش تر ازشما باشند دم به دم به رختون می کشند!
اگه دوستشون نداشته باشید هی میان سراغتون و التماس و عز و چز می کنند – اگه دوستشون داشته باشید، طاقچه بالا میگذارند و دلتونو می شکونند!
اگه بهشون بوسه ندین میگن دوستش ندارید – اگه بدید میگن دختره سهل الوصوله!
اگه مشکلتونو بهشون بگید میگن بیخودی داری یه چیز کوچیکو بزرگ می کنی – اگه نگید میگن بهشون اعتماد کافی ندارید!
اگه سرزنششون کنید میگن دارید مادر بزرگ بازی در میارید – اگه اونا سرزنشتون کنن میگن به خاطر اینه که نسبت به شما احساس مسئولیت می کنند!
اگه زیر قول و قرارتون بزنید میگن به این دلیله که بهشون وفادار نیستید – اگه اونا زیر قول و قرارشون بزنند میگن : منو ببخش عزیزم، مجبور بودم!
اگه سیگار بکشید میگن دختر جلف و سبک سری هستید – اگه اونا سیگار بکشن به این دلیله که جنتلمن هستند یا اعصابشون خورده!
اگه در امتحان موفق بشید میگن شانس آوردی - اگه اونا موفق بشند میگن به خاطر هوش سرشارشونه!
اگه اذیتشون کنید میگن به این دلیله که ظالمید – اگه اونا اذیتتون بکنند میگن به دین دلیله که حق تونه!
حالا با این حساب دخترای دسته گل چطوری می تونند با شما شازده پسرای گنده دماغ حرف مفت زن شر و ور گو کنار بیان؟ با شما آقازاده های غیر واقع بین، خود بزرگ بین، خودستا، غیر منطقی و غیر قابل اعتماد، و بالاتر از همه لافزن و غیر قابل تحمل؛ هان؟ چطوری؟…
ایمیل عاشقانه مجنون به لیلی
داد مجنون بهر ليلي يك ايميل
گفت ای از هجر تو اشكم چو سيل
ای به قربان قد و بالای تو
من فدای قامت رعنای تو
ناز كم كن ای نگار ناز دار
قهر با من نيست انصاف ای نگار
خواسته ای ميرزا قلمدونت شوم
واله و شيدا و حيرونت شوم
گفته ای نامه ز ايميل بهتر است
دستخط يار ديدن خوشتر است
ليك دور نامه لیلی جان گذشت
دوره ی ايميل يا ايكارد گشت
نامه جانم مال عهد بوق بود
راز دار عاشق و معشوق بود
مال عهد چادر و چاقچور بود
خيس از اشك عاشق مهجور بود
چون كه می پوشی مینی ژوپ اين زمان
چون كه تی شرتت گرفته در ميان
ناخن تو چون كه گشته مانيكور
خط چشمت چشم ها را كرده كور
چون به لب ماتيك داری ای عزيز
کی تو می باشی فناتيك ای عزيز؟
نامه بهر تست ديگر املی
ای نگار دلربای سوگلی
گشته چت ديگر به جايش جانشين
دوره ی ايميل گشت ای نازنين
فيبر نوری گشته ديگر اين زمان
جانشين كفتر نامه رسان
بهر تو ايميل خيلي بهتر است
لايق عاشق كشان دلبر است
اسب همت را تو اينك هی بكن
بهر مجنون يك ايميل ریپلی بكن
جوف آن بفرست اتچ های قشنگ
فايل های جور واجور و رنگ وارنگ
عشق من آنلاين تست ای مهربان
صبح و ظهر و عصر و شب در هر زمان
آف مسيجت می فرستم دمبدم
تا كه مهر افزون کنی و ناز كم
اين ايميل را کپی پيست در هارد كن
از برای عاشقان فوروارد كن
با خيال راحت ای يار ملوس
چون كه دارد اين ايميل آنتی ويروس
مادر یک خائن
از مادر، بيکران مي توان سخن گفت.
چند هفته بود که سپاه دشمن مانند زره فولادين شهر را در ميان گرفته بود. شبها آتشهاي بلندي مي افروخت و شعله ها مانند چشمان آتشين بيشمار، از ميان ظلمت به ديواره هاي شهر خيره مي شد، کينه توزانه مي درخشيد و روشنائي زننده آنها افکار مبهم در ميان حصاريان بر مي انگيخت.
مردم از روي ديوارها کمند دشمن را، که هر دم تنگتر مي شد، و سايه هاي تيره را، که دور و بر آتش مي گشتند، مي ديدند و شيهه اسبان سير و به هم خوردن اسلحه ها و قهقهه و آواز مردان مطمئن به پيروزي را مي شنيدند، به گوش چه ناهنجارتر از آواز و خنده دشمن مي تواند باشد؟
دشمن اجساد کشتگان را به چشمه هائي که شهر را مشروب مي کرد، ريخته و تاکستانهاي نزديک حصارها را سوخته و مزارع را لگدکوب کرده و درختان باغها را بريده بود، شهر اينک از تمام جهات در معرض خطر بود و تقريباً هر روز توپ و تفنگ دشمن سرب و آهن بر آن مي باريد.
دسته هاي سربازان گرسنه، خسته از جنگ، عبوسانه از کوچه هاي تنگ شهر مي گذشتند. از پنجره هاي خانه ها ناله زخميان، فرياد ديوانگان، دعاي زنان و گريه و زاري کودکان شنيده مي شد. مردم پچ پچ مي کردند و در ميان جمله اي ناگهان ترسيده گوش فرا مي دادند:
- دشمن پيشروي نمي کند؟
شب بدتر بود. ميان سکوت شبانه ناله و فرياد آشکارتر بگوش مي رسيد. سايه هاي تيره، دزدانه از دره هاي کوهستانهاي دوردست بطرف ديوارهاي نيمه خراب، مي خزيدند و اردوگاه دشمن را از نظر پوشيده مي داشتند و ماه چون سپر گمشده اي که از ضربه شمشيري فرو رفه باشد از پشت حاشيه سياه کوهها مي دميد.
مردم شهر، که از کمک نااميد و از خستگي و گرسنگي به ستوه آمده بودند و اميد نجاتشان هر روز کمتر مي شد، با وحشت به آن ماه، دندانه هاي تيز کوه، به دهانه تاريک دره ها و اردوگاه پر هياهوي دشمن نگاه مي کردند. همه چيز مرگ را به آنها بازگو مي کرد، ستاره اي هم در آسمان نبود که دلداريشان دهد.
مي ترسيدند در خانه ها چراغ روشن کنند و ظلمت غليظي شهر را پوشانده بود. در دل اين سياهي، زني، که از سرتاپا لباس سياه پوشيده بود، مانند ماهئي که در اعماق رود بجنبد، آهسته راه مي رفت. وقتي مردم او را مي ديدند، به يکديگر پچ پچ مي کردند:
- همونه؟
- خودشه!
خود را زير طاق خانه ها مي کشاندند يا سر را پائين انداخته به سرعت از پهلويش مي گذشتند.
سر دسته پاسداران با قيافه اخم کرده به او اخطار مي کرد: دناماريانا، باز بيرون آمده ايد؟ مواظب باشيد ممکن است شما را بکشند و کسي به خود زحمت نمي دهد که قاتل را دستگير کند…
زن سرش را بالا مي گرفت و منتظر مي ماند اما پاسداران مي گذشتند. جرأت نمي کردند، و يا به اندازه اي پستش مي پنداشتند، که دست به رويش بلند کنند. مردان مسلح مانند جسدي خود را از او کنار مي کشيدند و او يکه و تنها در سياهي شب بدون سروصدا، از کوچه اي، به کوچه ديگر آواره مي گشت، مانند تجسم بدبختي مردم شهر بود. و دور و بر او صداهاي هذياني از درون شب برمي خاست که گوئي او را دنبال مي کنند: ناله ها، فريادها، دعاها و زمزمه حزين سربازان که اميد پيروزي را از دست داده بودند.
زن که از اهالي شهر بود به پسرش و کشورش مي انديشيد: سردار سربازاني که شهر را ويران مي کردند، پسر او بود. زيبا، بشاش و بي ترحم بود. چند سال پيشتر بود که مادر مغرورانه نگاهش کرده و پر بهاترين هديه اي براي کشور و نيروي سودمندي براي کمک به مردم شهرش خوانده بود. در اين شهر، در اين آشيانه، او و فرزندش زاده و بزرگ شده بودند. دلش با ضدها رشته ناديدني به اين سنگهاي قديمي، که پدرانش خانه ها و ديوارهاي شهر را با آنها ساخته بودند، به خاکي که استخوان خويشانش ر آن مدفون بود. به قصه ها، آوازها و اميدهاي مردم وابسته بود. و اينک دلش وجودي را که دوستش مي داشت از دست داده بود و مي گريست. در ترازوي دل، عشق به فرزند را با عشق به شهر مي سنجيد اما نمي دانست کدام يک گرانتر است.
بدين ترتيب شبها از ميان کوچه ها مي گذشت، آدمها که نمي شناختندش با ترس پس مي کشيدند چون آن هيکل سياه را به جاي مظهر مرگ مي گرفتند که اينهمه به آنها نزديک بود، و وقتي مي شناختندش، خاموش از مادر يک خائن روي برمي گرداندند.
شبي در گوشه دور افتاده اي پاي حصار، زن ديگري را ديد که در کنار جسدي زانو زده است. ساکت، مانند يک پارچه کلوخ، دعا مي خواند و چهره غمزده اش به سوي ستارگان بود. بالا، روي ديوار، نگهبانان با صداي پستي صحبت مي کردند و اسلحه شان به سنگ سائيده مي شد.
مادر پسر خائن پرسيد:
- شوهرت بود؟
- نه.
- برادرات؟
- پسرم. شوهرم سيزده روز پيش کشته شد و پسرم امروز.
مادر پسر مرده بلند شد و با فروتني گفت: مريم مقدسم همه را مي بينند و مي داند. باز جاي شکرش باقي است.
پرسيد: براي چه؟
جواب داد: حالا که او شرافتمندانه در جنگ به خاطر کشورش مرده است مي توانم بگويم که از آينده اش مي ترسيدم: قدري سبک مغز بود و عيش و نوش را خيلي دوست مي داشت و من مي ترسيدم که شهرش را ويران کند همانطور که پسر ماريانا، آن دشمن خدا و بشر، سردار دشمنان ما مي کند. لعنت به او و زني که او را زائيده است!
ماريانا صورتش را پوشاند و به راه خود رفت. صبح فردا پيش حصاريان آمد و گفت: پسر من دشمن شماست، يا مرا بکشيد يا دروازه ها را باز کنيد پيش او بروم…
جواب دادند: تو يک انساني و کشورت بايد برايت پرارزش باشد، پسرت همان قدر که دشمن ماست، دشمن تو هم است.
- من مادرشم و دوستش مي دارم و احساس مي کنم به خاطر آنچه انجام مي دهد بايد مرا سرزنش کنند!
مردان به مشاوره پرداختند و تصميم گرفتند:
- از شرافت دور است که ترا به خاطر گناهان پسرت بکشيم. مي دانيم که اين گناه وحشتناک را تو نمي توانستي به او تلقين کني؛ ما بيچارگي ترا مي فهميم. اما شهر ترا به گروگاني هم لازم ندارد؛ پسرت هيچ اهميتي به تو نمي دهد. فکر مي کنيم آن ابليس ترا فراموش کرده است و اگر خيال مي کني گناهي مرتکب شده ايف اين مکافات براي تو بس است. بنظر ما اين وحشتناکتر از خود مرگ است.
- آري، راستي وحشتناکتر است!
اين بود که دروازه ها را باز کردند و به او اجازه خروج دادند. از بالاي باروها به او مي نگريستند که از خاک ميهنش دور مي شد که اکنون از خوني که پسر او مي ريخت، خيس شده بود. آهسته راه مي پيمود، چه پاهايش به اکراه از اين خاک جدا مي گشت، به اجساد مدافعان شهر تعظيم مي کرد، با پايش به نفرت اسلحه شکسته اي را کنار مي زد: چون تمام سلاحهائي که براي کشتار به کار مي روند، منفور مادرانند، بجز سلاحهائي که براي دفاع از زندگي ضروريند.
چنان آرام راه مي ر فت که گوئي زير جامه اش ظرف پر از آبي مي برد و مي ترسد مبادا قطره اي بزمين بريزد. شبحش در نظر آنهائي که از ديوار شهر نگاه مي کردند، کوچک و کوچکتر مي شد و مثل اين که افسردگي و نااميدي شان نيز با او مي رفت.
او را ديدند که در نيمه راه ايستاد سرش را بالا گرفت، برگشت و مدتي دراز به شهر خيره نگريست و نيز سايه او را که در کنار اردوگاه دشمن، تنها ميان صحرا ايستاده بود، و سايه هاي تيره اي را، که با احتياط به او نزديک مي شد، ديدند.
سايه ها نزد او آمدند و پرسيدند: اسمت چيست؟ از کجا مي آئي؟ هيچکدام از سربازان در آن شک نکردند. کنارش راه افتادند. سر راه تعريف پسرش را مي کردند: چه قدر چالاک و دلير است!
و او با سري از غرور افراشته به سخنانشان گوش مي داد و نشان تعجب در صورتش ظاهر نمي گشت زيرا که پسرش نوع ديگر نمي توانست باشد.
سرانجام پيش او ايستاد، آنکه نه ماه پيش از زادنش شناخته و وجود او را هرگز دورتر از دلش احساس نکرده بود. پسرش با جامه هاي حرير و مخمل جلوش ايستاده بود، سلاحهايش همه جواهر نشان بود. هر چيز همان گونه، که مي بايست، بود. چنانش فراوان به خواب ديده بود: ثروتمند، مشهور و ستوده.
پسر دست او را بوسيد و گفت:
- مادر پيش من آمدي، تو بامني! فردا آن شهر نفرين شده را تسخير مي کنم.
مادر به يادش انداخت:
- شهري را که تو در آن به دنيا آمده اي؟
مست از دلاوريها و ديوانه از عطش جلال بيشتر با شور و خودبيني جواني پاسخ داد:
- من در دنيا و براي دنيا زاده شده ام. مي خواهم دنيا را خود به حيرت آورم. اين شهر را به خاطر تو نگه داشته ام با آنکه مانند خاري در چشمم فرورفته و سرعت مرا، به سوي شهرتي که آرزو مي کنم، کند کرده است. اما فردا آن لانه احمقهاي لجوج را در هم خواهم شکست!
مادر گفت: جائي را که سنگهايش ترا مي شناسند و کودکي ترا به خاطر دارند.
- سنگها بي زبانند تا وقتي که بشر آنها را به سخن گفتن وادارد. بگذار کوهها نيز از من سخن بگويند. اين آرزوي من است!
مادر پرسيد: اما آدمها؟
- آه، بلي مادر، آنها را فراموش نکرده ام. به آنها هم احتياج دارم، چون دلاوران فقط در خاطره انسانها جاودان مي مانند.
- دلاور آنست که با مرگ مي جنگد، زندگي مي آفريند و بر مرگ پيروز مي شود…
پسر اعتراض کرد:
- نه، ويران کننده يک شهر به همان اندازه سازنده اش قرين افتخار است. ببين، ما نمي دانيم شهر روم را کي ساخت- ائنيس يارومولوس- اما نام آلاريک و ساير قهرماناني را، که اين شهر را نابود کردند، نيک مي دانيم.
- اما شهر از نام ايشان هم بيشتر دوام کرده است.
اينگونه، آنها تا غروب آفتاب با هم گفتگو کردند. مادر سخنان ديوانه وار او را ديگر کمتر مي بريد و سر پر غرورش بيشتر از پيش به پائين مي افتاد.
مادر مي آفريند و از آفريده هايش نگهداري مي کند. سخن از ويراني گفتن با او در افتادن است. اما پسر اين حقيقت را نمي فهميد و نمي دانست که دارد حجت زندگي پرستي مادر را انکار مي کند.
مادر هميشه دشمن مرگ است؛ دستي که مرگ و نيستي را به زيستگاه انسانها مي آورد، دشمن و منفور مادران است. ولي پسر اين را درک نمي کرد زيرا که درخشش افتخار، که دل را مي ميراند، چشمان او را کور کرده بود. و نيز نمي دانست وقتي مسأله حياتي که مادر مي آفريند و مي پرورد، به ميان آيد او به همان اندازه که نترس است، باهوش و بيرحم نيز مي باشد.
زن سرش را به پيش افکنده و نشسته بود و از ميان چادر سردار، که فاخرانه تزئين شده بود، شهر را مي ديد که در آنجا نخستين بار ارزش خوش آيند زندگي را در درونش و تشنجات زايمان دردآلود پسري را احساس کرده بود که اينکه انديشه خراب کردن شهر را داشت.
پرتوهاي خون رنگ خورشيد برجها و باروهاي شهر را رنگ مي زد. زير نور خورشيد، که به پنجره ها مي تابيد، تمام شهر يک توده زخم به نظر مي رسيد که از شکافش عصاره سرخ زندگي به بيرون ريزد، اينک شهر به جسد سياهي مي مانست و ستارگان مانند شمعهاي روي جنازه بالاي آن مي درخشيدند.
خانه هاي تيره را، که مردم از ترس دشمن، در آنها شمع نيفروخته بودند، کوچه هائي را که در سياهي غرق گشته و از بوي گند اجساد انباشته بود، مي ديد و پچ پچ خفه مردم را، که هر آن منتظر مرگ بودند، مي شنيد. همه چيز و همه کس را مي ديد. شهر عزيزش اينهمه نزديک او، به انتظار تصميم او بود. اکنون او خود را مادر تمام ساکنان شهر مي پنداشت.
ابرها از قلل سياه به دره ها مي خزيدند و مانند اسبان بالدار روي شهر محکوم به فنا فرود مي آمدند.
پسرش گفت: اگر امشب به حد کافي هوا تاريک باشد شايد حمله کنيم.
شمشيرش را وارسي کرد.
- وقتي خورشيد مي تابد برق سلاحها چشم را خيره مي کند و تيرهاي زيادي خطا مي رود.
مادر گفت: بيا پسرم، سرت را روي سينه ام بگذار و آرام بگير. يادت مي آيد در کودکي چه قدر خندان و مهربان بودي و همه ترا دوست مي داشتند؟…
اطاعت کرد، سرش را به دامن مادر گذاشت، چشمانش را بست و گفت:
فقط افتخار را و ترا دوست مي دارم، که مرا اين طوري که هستم، پرورده اي.
مادر روي او خم شد و گفت:
- زنها را چطور؟
- زن فراوان است. همانطور که هر چيز خيلي شيرين دل آدم را مي زند، خيلي زود آدم از آنها دلزده مي شود.
سؤال آخرش اين بود:
- نمي خواهي فرزنداني داشته باشي؟
- براي چه؟ براي آن که کشته شوند؟ کسي مانند من آنها را مي کشد و اين برايم دردناک خواهد بود و پيري و ناتواني هم مجال انتقام نخواهد داد.
مادر آهي کشيد و گفت:
- تو قشنگي اما مثل برق بي بهره اي!
و او خندان جواب داد: مثل برق…
و مانند کودکي در آغوش مادر به خواب رفت.
آنگاه مادر رداي سياهش را روي او کشيد و کاردي در سينه اش فرو کرد. پسر لرزيد و جان سپرد چون چه کسي بهتر از او جاي قلب پسرش را مي دانست؟ سپس زن جسد او را پيش پاي نگهبانان حيرت زده افکند و گفت:
- مانن وطن پرستان آنچه در قوه داشتم به خاطر کشورم کردم و اکنون چون مادري نزد فرزندم خواهم ماند! خيلي پيرتر از آنم که پسر ديگر ي به دنيا آور م و زندگيم ديگر براي کسي فايده ندارد.
کارد را که هنوز از خون پسرش، از خون خودش، گرم بود محکم به سينه اش فرو برد و باز نشانه اش درست بود، چون جاي دل دردمندي را يافتن مشکل نيست!
هديه ای برای مادر

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: “مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
داستان: دختر ِ باتومخور
نويسنده: حافظ خیاوی
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش میکنم» و از پلهها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا میدانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچههاست. تعارفی که با آنها نداشتم. وقتی شمارهی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همینجوری که در خوابگاه میچرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمیکردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد.
لباس پوشیدم. موهایم را مرتب کردم، به موهایم روغن زدم. دستی به سر و روی کفشم کشیدم و، رفتم پائین. به کسی هم چیزی نگفتم که کجا میروم، با کی میروم. خیلی هم به سرعت لباس پوشیدم. نمیخواستم کسی بپرسد که کجا میروم. به ارسلان هم که خوابیده بود، چیزی نگفتم. بیدارش نکردم تا همه چیز را برایش بگویم، یا حتا ازش اجازه بگیرم؛ گفتم بگذار بخوابد، گفتم بگذار یک بار هم که شده ما هم نامردی کنیم.
رفتم پایین. مرا که دید از پلهها میآیم پائین، بلند شد. جلوش ایستادم. گفتم برویم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «چرا ایستادهاید؟ مگر نگفتید که بروم و صدایش کنم؟» لبخند زد. آمدیم بیرون. گفت: «آدم شوخی هستید؟» گفتم حالا کجایش را دیدهاید. گفتم: «کدام وری برویم، برویم بالا، یا برویم پائین؟» با دستم بالا و پائین خیابان را نشان دادم. گفت که برویم بالا، خلوتتر است. راه افتادیم.
همان مانتویش را پوشیده بود، سفید. روسری سبزی هم سرش بود. روسریاش کوچک بود، اندازهی یک دستمال. موهای گردنش پیدا بود، نرم و طلائی. خیلی دلم میخواست کسی مرا با او ببیند. هیچ بدم نمیآمد که یک آشنایی مرا با او ببیند، ببیند که من با کی راه میروم. تا به حال با دختری به خوشگلی او راه نرفته بودم. پسرها و مردهایی که از کنارمان میگذشتند، نگاهش میکردند، بعضی از پیرمردها هم نگاه میکردند. از صورتش شروع میکردند به دیدزدن تا پاهایش. بعضیها هم فقط پاهایش را نگاه میکردند؛ سفیدی پاچههایش را که از شلوار کوتاهش بیرون مانده بود. خیلی کیف میکردم. همه به او نگاه میکردند و من کیف میکردم. همه او را نگاه میکردند، تماشا می کردند، به من حسودی میکردند و من کیف میکردم.
خیلی حرف نمیزدیم. مانده بودیم که چهطوری شروع کنیم. اگر حرفی هم میزدیم، خیلی کش نمیدادیم، نمیتوانستیم کش بدهیم، هم او، هم من. هر چیزی که از همدیگر میپرسیدیم، خیلی کوتاه جواب میدادیم.
گفت: «تو، آن شب چرا نیامده بودی پائین؟»
گفتم: «در خوابگاه را بسته بودند، نمیشد بیایم پائین.»
گفت: «خوب از همان اول میآمدی پائین، میماندی و نمیرفتی بالا.»
گفتم من خواب بودم، آن شب خسته بودم، زود رفتم، گرفتم خوابیدم؛ سر و صدایی آمد، میشنیدم که ماشینها دارند بوق میزنند، خیلی هم بوق میزنند، گفتم حتما عروس میبرند، نه یکی دو تا، که چند تا عروس میبرند. گفتم حتما شب تولدی، عیدی، چیزیست که همه عروسی راه انداختهاند این شب. خسته بودم، خوابیدم. خوابم نمیبرد، سر و صدا نمیگذاشت، ولی بلند هم نمیشدم. مهدی آمد و بیدارم کرد. گفت، بلند شو، چرا خوابیدی، پتو را کشید کنار، گفت بیا کنار پنجره، ببین چه خبر است، دارند انقلاب میکنند، مردم دوباره ریختهاند خیابان، ولی این دفعه نه پیاده، سوار ماشینهاشان شدهاند، شعار هم نمیدهند، بوق میزنند.
هر چند قدمی که میرفتیم بازویم به بازویش میخورد، بازویش نرم بود. تنش بو میداد، بوی خوبی میداد. عطر خوبی زده بود، بوی درخت میداد، بوی صحرا، بوی علف. صورتش را خوب نمیدیدم، فقط نصف صورتش را خوب میتوانستم ببینم. گفتم جایی بنشینیم. اگر مینشستیم، خوب میدیدماش. گفت: «کجا؟» گفتم، همین نزدیکیها، یک پارک هست، پارک کوچکیست، برویم آنجا. گفت: «باشد». به اولین نیمکت که رسیدیم، گفت همین جا خوب است. گفتم: «نه»، گفتم نزدیک خیابان است، سر و صدا زیاد است، برویم جای دیگری بنشینیم. میخواستم رو به روی هم بنشینیم، تا همهی صورتش را خوب ببینم؛ ابروهای نازکش را (که وسطشان را برداشته بود)، چشمهای عسلیاش را (که وقتی نور میافتاد، سبز میشد) و چال روی گونههایش را (وقتی که میخندید).
زیاد میخندید. خوشخنده بود. با دهان باز میخندید. مثل بعضیها الکی ادای خندیدن در نمیآورد یا کلاس نمیگذاشت و جلوی خندهاش را نمیگرفت. دهانش را باز میکرد و دندانهای سفید سفیدش برق میزد. چند نفری که آن دور و اطراف بودند، به صدای خندهاش بر میگشتند و ما را نگاه میکردند. وقتی دیدم که چه خوب میخندد، چند جوک دیگر هم گفتم. باز خندید. جوکها همه جدید بودند و هیچکدامشان را نشنیده بود، دوتایش را هم خودم ساخته بودم. کارمان همین بود؛ شبها تا دیروقت بیدار میماندیم و جوک میساختیم. چرت و پرت میگفتیم و از هر چیزی حرف میزدیم. بیشتر هم دربارهی دخترها حرف میزدیم. مهدی هم خوب جوک میساخت، جوکهای مهدی بیشترشان بومی بود، دربارهی شهرشان بود. تازه خیلی از جوکهایی را که بلد بودم، یا خودم ساخته بودم، نگفتم؛ نمیشد بگویم، رویم نمیشد.
دو آرنجش را گذاشته بود روی خانههای شطرنجی روی میز و چانهاش را گذاشته بود روی دستهایش. گفتیم و خندیدیم، بیشتر هم من میگفتم و او میخندید. خندهها که تمام شد، شروع کرد به حرف زدن. دستهایش را از زیر چانهاش برداشته بود و تکان میداد. دستهایش که بالا میرفت، آستین مانتویش میآمد پائین، ساعد قشنگ و خوشتراشاش دیده میشد. کرکهای نرم و طلائی ساعدش دیده میشد. جدی که حرف میزد، اخم میکرد. تند تند حرف میزد، بد و بیراه میگفت. انگشتهای باریکش را نشانه میگرفت و میگفت: «آزادی». سرخ میشد ـ بیشتر، لپهایش سرخ میشد ـ میگفت: «استبداد». موهای سیاهی را که روی چشمش میریخت میزد کنار، یا میبرد زیر روسری و از دموکراسی حرف میزد.
چشمهای عسلی ـ سبزش را میدوخت به چشمهای من، بازی میداد، میبرد بالا، به سوی شاخههای بیدی که تا سر ما پائین آمده بود، یا میانداخت روی خانههای شطرنج، روی کیف سفیدش و از قانون و حق انسان حرف میزد. از من پرسید: «تو اصلا آن شب فهمیدی که چرا مرا زدند؟» تو هم نگفت، گفت شما. نمیخواستم چیزی از من بپرسد، دوست داشتم حرف بزند؛ حرف که میزد داغ میشد، گونههایش قرمز میشد، قشنگ میشد.
گفتم: «من نشنیدم که شما چی به آنها گفتی، من فقط صدای داد و بیداد شنیدم، با یک خانم از عرض خیابان رد میشدی.»
گفت: «مامانم بود.»
گفتم: «از خیابان که رد میشدی، چیزی گفتی، آنها سرتان داد زدند، آنها سه نفر بودند، هر سه چاق بودند، کت و کلفت بودند؛ یکی گفت: «برو گم شو، آشغال!» تو برگشتی، چیزی گفتی و لگدی پراندی، خورد به یکی از آن سه نفر، نفهمیدم به کدام یکی، شاید هم به هیچکدام نخورد.»
گفت: «خورد.»
گفتم: «تاریک بود، من از آن بالا خوب نمیدیدم. بعد یکی از آنها با باتوم زد به پشتات، شالاپ صدایش پیچید، ما همه شنیدیم. من دلم سوخت، عصبانی شدم، کاری هم نمیتوانستم بکنم، خیلی سخت است جلوی چشم یک مرد زنی را کتک بزنند، کمتر کسی تحمل میکند.»
نگاه میکرد به من. چشمهایش خیس شده بود. خیلی قشنگ شده بود. داشت گریهاش میگرفت، ولی جلوی خودش را گرفته بود. بالاخره هم نتوانست و، یک قطره از دستش در رفت و، غلطید روی صورتش. سرم را انداختم پایین، گفتم شاید خوشاش نیاید گریه کردنش را ببینم. گفت: «من را نگاه کن.» سرم را بالا آوردم. باز گریه کرده بود. چند قطرهی دیگر اشک ریخته بود.
گفت: «تو کار بزرگی کردی.» این بار گفت «تو»، نگفت «شما». بغض کرده بود. صدایش جور خاصی شده بود، مثل صدای هنرپیشهها شده بود. گفت، خوب هم زدیاش، حقاش را گذاشتی کف دستاش. من رسیده بودم آنطرف خیابان، برگشته بودم و نگاه میکردم. دیدم کسی از پنجره سرش را آورد بیرون و بطری را زد توی سرش، خوب هم زد، درست خورد به سرش. یارو افتاد. دلم خنک شد. دیدم که زود چراغها خاموش شد، پنجره بسته شد. ندیدم چند نفر بودید، آنها هم بالا را نگاه کردند، ولی دیگر دیر شده بود. نفهمیدند از کدام پنجره بود. ولی من دیدم، دیدم که از کدام پنجره بود، پنجرهی کدام اتاق بود.
مدتی حرف نزد. فقط نگاه کرد. چشم دوخت به من، به برگهای بید، به درختهایی که دور و برمان بود، چند بچهای که تاب بازی میکردند و مادرهایشان کنار تاب، روی نیمکتها نشسته بودند. من هم حرفی نمیزدم. نگاه میکردم به خورشید که از پشت سرش داشت میرفت پشت خانهها. نگفتم که غروب را تماشا کند؛ که چه غروب قشنگی است. از هوای خوب امروز هم حرفی نزدم که بعد از مدتها آسمان آبی شده است، حتا از باد آرامی که میوزید و موهایش را میریخت روی پیشانیاش و او هی میبرد عقب یا جا میکرد زیر روسری، حرفی نزدم.
گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار میکنند؟» گفتم صبح میروند دانشگاه، میروند کلاس، جزوه مینویسند، چرت میزنند، بعد میآیند بیرون، میآیند تو راهروها، تو حیاط. پسرها میروند از دخترها جزوه میگیرند، با دخترها حرف میزنند، بعضیها بیرون قرار میگذارند، میروند سینما، میروند تو سینما مینشینند و بعضی وقتها فیلم هم میبینند. بعد دست در دست هم در کوچههای خلوت راه میروند. بعضی ها هم ازدواج میکنند، بعضیها نمیکنند. بعضیها دلشان میشکند، افسرده میشوند، در عشق شکست میخورند، بعضیها هم خودکشی میکنند.
دوباره خندید. ساکت شد. اخم کرد. جدی که میشد، اخم میکرد. پرسید: «کار سیاسی چی؟ نظرشان دربارهی وضع کشور چیست؟ دربارهی آزادی بیان و دموکراسی چه میگویند؟» گفتم، نمیدانم. میگوید: «مسخرهام نکن، لطفاً، دارم جدی میپرسم، تو که خودت مثلاً مبارزی.» اینها را میگوید و هیچ هم نمیخندد، لبخند هم نمیزند، دارم لجش را درمیآورم. میگویم: «من مبارزم؟» میگوید؛ «تو مگر آزادی نمیخواهی؟» خندهام میگیرد، ولی نمیخندم، میترسم بگذارد و برود. میگویم: «نه خانوم، من فقط یک بطری زدم تو سر یک پلیس، همین. آن هم دلیل خیلی روشنی داشت، چون با باتوم زده بود تو کون یک دختر خانم.»
عصبانی شد، داد زد سرم، نباید میگفتم کون، باید میگفتم باسن یا پشت. بعد گفت: «تو در برابر مملکتت، سرزمینت، احساس مسئولیت نمیکنی؟ تو نگران آزادی نیستی؟» گفتم من از آزادی، یک سهمی دارم، سهم کوچکی دارم، فقط نگران آن هستم، البته آن سهم کوچکم را گرفتهام. گفت: «چی هست؟ به من هم نشانش میدهی؟» ساکت شدم، ترسیدم سهمام را نشانش دهم. دوباره پرسید، مجبورم کرد. گفتم: «تو.» گفت: «چی؟» گفتم: «تو، سهم من از آزادی تو هستی.» سرش را تکان داد، پیشانیاش را گذاشت روی دستهایش. کفرش را درآورده بودم. خیلی کیف دارد که کفر دختری را در بیاوری.
سرش را از روی دستهایش برداشت. زل زد تو چشمهایم. هوا تاریک شده بود و نمیشد دید که لپهایش قرمز شده یا نه. بلند شد، کیفش را برداشت، من بلند نشدم. گفت: «خداحافظ، ممنون که آمدی، مرسی که آن شب به خاطر من بطری به سر پلیس زدی.» خواست که برود، گفتم یک لحظه صبر کنید. بلند شدم. میدانستم که میرود. گفتم: «یک چیزی هست که باید بدانی» گفت: «گفتنیها را گفتی.» گفتم، همهاش را نگفتم .سرم پایین بود، دستهایش را نگاه میکردم. گفتم راستش آن شب من آن بطری را نزدم، دوستم زد. ما هر دو پشت پنجره ایستاده بودیم.
جا خورد. چند بار پلک زد. گفت: «چرا نگفتی خودش بیاید؟» گفتم من بهاش گفتم. گفتم که دخترِ آن شب آمده سراغت. گفت، کدام دختر، گفتم همان که باتوم خورد. خوشحال شد. بلند شد که لباس بپوشد، ولی من ازش خواهش کردم که اجازه بدهد من بیایم. گفتم ارسلان ـ اسمش ارسلان است ـ تو دوست دختر زیاد داری، این یکی را بده به من، گفتم، خودت که میدانی من چقدر تنها هستم. ارسلان هم نامردی نکرد، گفت برو، دادمش به تو . گفت تو که نمیتوانی دختر تو دستت نگه داری، ولی من گوش نکردم، صورتش را ماچ کردم، پیراهنش را پوشیدم، همین پیراهن را، (ارسلان پیراهنهای خوشگلی دارد).
مانده بود، نمیدانست چه بگوید، کمی نگاهم کرد، گفت: «خیلی بیچارهای» و رفت.
کاش میماند. کاش عرضهاش را داشتم و نگهاش میداشتم. اگر نمیپراندماش، اگر میماند، اگر با من دوست میشد، لااقل میفهمیدم جایی که باتوم میخورد چه شکلی میشود، چه رنگی می

